آرشیو برای جولای, 2009
دنیایِ من
من واقعا نمیدونم چرا این قدر طول کشید تا بتونم دوستای جدید و نزدیک پیدا کنم. یعنی همیشه اونها رو میشناختم ولی کلا مجال نمیدادم که دوست شم. شاید هم جرات نمی دادم به خودم. راستش اصلا با خودم رو راست نبودم که نیاز دارم گپ بزنم و مثلا گاهی در حین میل بازی درد و دل کنم. یک جور انگار من خودم رو بالاتر از این می دونستم که از خودم بگم، فارغ از اینکه نیاز دارم و چقدر همفکری کمکم می کنه.
این یکی دو ماهه چندتایی دوست خوب پیدا کردم. پیدا کردن یعنی کشف کردن و دیدن چیزی که کمتر دیده بودم. واقعا از این جهت خوشحالم. صبح به صبح چک می کنم، خوب دوستم چی برام نوشته و جواب اون سئوالم رو چی داده.
گفتم بنویسم که یک جور تحویل گیری باشه و اینها. البته منظورم تو نبودیها خیلی خوش به حالت نشه منظورم یکی دیگه بود
پینوشت : این وردپرس اون بالا یک ترکیب بامزه ساخته که مجبورم اعلام برائت کنم. اگه فهمیدید چی رو میگم.
در ستایش تعجیل
نمیدونم واقعا چه کنم. یک عکس دیدم و حسابی غمگین شدم حتی جرات نمیکنم به کسی بگویم یا از خودش بپرسم. اگر درست باشد باید چه کنم. کلا باید کاری کنم. وضع بدی است. یک جور تعلیق. یک جور بیهویتی. شنیدم مایکل جاکسون چون از رنگ پوستش بدش میاومد حسابی خرج کرد که رنگش عوض شه. و شنیدم که برای این از رنگ پوستش بدش می اومد که یاد پدرش که ظاهرا آدم خوبی نبوده میافتاد. خیلی هم مهم نیست که درسته یا نه.
چقدر وضع عجیبی دارم. فکر کنم تصمیمم این باشه :
دیگه بهش زنگ نمی زنم تا بتونم فراموش کنم اون عکس رو
آه که چه بد زمانهای شده. به نظرم آخرش چاره ای جز تعجیل نیست
روزهای ابری
سختترین ماههای زندگی من در حال آغازشدن است. یعنی چقدر طول میکشد یک ماه و نیم، دو ماه یا بیشتر؟ سخت است آدم بداند که به پیشواز روزهای سخت میرود ولی باید برود!