آدمها سه نوعند
گروه اول ازدواج را قراری دائمی مینامند که هیچ کس حتی دو طرف نمیتوانند آن را بهم بزنند.
گروه دوم آن را فقط در صورت توافق دو طرف قابل اتمام میدانند
و گروه سوم تمایل یک طرف به اتمام رابطه را کافی میدانند.
و چه باعث حیرتند دو گروه اول؛ ازدواج تمام شده است در لحظهای که یک نفر به اتمامش رسید و چه بدبخت است زن یا مردی که بخواهد به زورِ “دائمیدانستن” آن را حفظ کند.
شک ندارم که برابری مرد و زن حاصل نمیشود جز با ورود و خروج آزادانه انسانها به ازدواج. و به آن رابطه فکر میکنم که هر دو طرف در هر لحظه یکدیگر را برای ادامه زندگی انتخاب میکنند شاید گاهی با نمره بیست گاهی با نمره کمتر!
به جای اینکه بیاندیشیم چرا کسی به خروج از این رابطه فکر میکند میاندیشیم که او چه خودخواه و نامرد است و جالب است که همیشه هم جوابهایمان برای این چرا یکی است. خوشی زیر دل مرد زده یا هوس دیگری کرده. چرا فکر میکنیم که همیشه یک هوس میتواند رابطه انسانی را از بین ببرد. هیچ حقی برای او قائل نیستیم و او را مجبور میدانیم به ادامه چیزی که نمیخواهد.
بارها شنیدهام که با استهزاء از غربیان یاد کردهایم که بعد از بچهدار شدن ازدواج میکنند و ندیدهایم که اینان ازدواج را آخرین مرحله صمیمی شدن میانگارند و ما اولین قدم.
مشکل زنان ما با اجبار مردان به ادامه زندگی حل نمیشود که با توانمند شدن خودشان حل میشود. زنان ما بیش و پیش از این که از “زن” نامیده شدن خود برنجند باید یاد بگیرند که خودشان به خودشان احترام بگذارند و به هیچوجه حاضر به زندگی اجبارانه با کسی که دوستشان ندارد نشوند.
ازدواج مگر چیست؟
آیا ازدواج جز زندگی دونفره با انتخاب لحظه به لحظه دونفره است؟
پس چرا اصلا ذرهای شک به خودمان راه میدهیم که مثل سومین گروه فکر کنیم.
البته ماجرا زن در ایران پیچیدهتر است؛ که در ایران هزاران مشکل جانبی وجود دارد مثل کار زن و …
گاهی زنان روشنفکر ما حتی وقتی استقلال مالی دارند و حتی وقتی در ایران نیستند حاضرند در رابطه یک طرفه باقی بمانند و اسم جداشدن را تحمل نکنند.
من از این موضوع حیرت میکنم.
پینوشت – این چند جمله ناپیوسته حاصل بحث من با دو دوست مهربانم در شبی تلخ بود. من به آن دختر که تمام سختی جدایی را تحمل میکند و تمام تلاشش را برای ادامه زندگی در بهترین شرایط به کار میبندد درود میفرستم بداند که من خیلی بیش از قبل دوستش دارم زیرا که در حال حل معمای سختی است که هر کسی جرات حلش را ندارد و گاهی دختران دیگر در شرایط او حاضرند همه شخصیتشان را بدهند و وارد حل این معما نشوند!
آن پسر هم بداند که من ممکن است با تجربههایی که دارم راه دیگری برای مشکلم انتخاب میکردم ولی به راه و انتخاب او هم احترام میگذارم و او را قاتل نمیدانم!
و البته آن پسر و دختر بدانند که من امید دارم که دوباره – البته حالا با شناخت بیشتر- تصمیم بگیرند که با هم باشند که البته این یک تصمیم جدید و دونفره است اگر گرفته شود. و اگر گرفته شود دیگر حاصل شعور و تجربه است و احترام برانگیزتر از بار اول
جهت اطلاع تا این لحظه من و همسرم در صلح و آرامش هستیم و با دعای خیر شما خوانندگان خواهیم بود و این ماجرا به ما مربوط نیست.
تکمله – فکر کنم واضح است که این وبلاگ به روزهای آخر خود نزدیک میشود. اگر جای دیگری نوشتم خبر میدهم تا ببینم چه بر من بگذرد.
وحید عزیز سلام
از فرمایشت چیزی دستگیرم نشد. اما می دانم دنیای پست مدرن که تو در ان زندگی می کنی و مادرباره اش خوانده ایم وشنیده ایم و فکر می کنیم دنیای مرگ روایت های اعظم است. دنیایی است که واژه من در آن بجای واژه او بکار می رود. همه چیز به منیت انسان بازگشت می کند. و این منیت البته در خود وحشتی عظیم را می پرود که ناشی از گم شدن آن او در زندگی انسانها است.
در این روزگار تمامی آنچه از آن به صبر تعبیر می شد معنایی ندارد و به قول نیما هر کس از بهر خود در تکا پو است کس نچیند گلی که نبوید.
و به قول برشت آنکه می خندد هنوز خبر فاجعه را نشنیده است. در گذشته رسم بود که آدمها برای تعبیر آنچه بزرگترش می خواندند ایثار می کردند و از خود می گذشتند . اما در ام روز در روز من چون تنها منیت وجود دارد گوش شنوایی نیست تا از آن یکدیگر بشنود و از در مفاهمه در آید و همه را بوجود بیاورد. برای همین صحبت از ارکان و کان از همان ابتدا منتفی است و خانواده به معنای سنتی ان که بر مبنای صبر قوام و دوام و بنا می شود اصلا اعتبار خود را دیری است که از دست داده. و هیچ کس نمی تواند هم کاری بکند. چون آنکه فریاد را نمی شنود و اهل یاد نیست و فره ای ندارد چگونه صدای آهسته و نجوا را می شنود. بگذریم و بگذاریم که باقی بقایتان بادو شاد باشید.