چه‌خبر

بهمن از من دعوت کرده که در بازی “چه خبر” شرکت کنم.  جهت تقویت دوستی با “بهمن‌ترین” دوستم می‌پذیرم.

1.امسال در این شهر کوچک – در شمال فرانسه – دو تا مراسم شب یلدا  برپا بود. یکی رو این‌وری‌ها راه‌انداختند و یکی رو اون‌وری‌ها. این‌وری‌ها یکی دو روز زودتر با بزن و برقص  این واجب به‌جا آوردن و اون‌وری‌ها یکی دو روز دیرتر با حرافی و چرند و پرند گفتن. البته بدیهیه که “وفور خوراکی” و “غیبت هرنشانه فرهنگی”  وجه مشترک هر دو مراسم بود.

منم که مثل همیشه در قامت شترمرغ جزء معدود مدعوینِ مشترک هر دو مراسم بودم و طبعا به رسم ادای احترام در هر دو از هیچ‌‌همراهی‌ای کوتاهی نکردم!

2.یک سال و 9 ماهی است که فرانسه‌ام و  سال دوم فوق‌لیسانس اتوماتیک با گرایش کنترل. اگر این ترم درس‌هایم پاس شود یک پایان‌نامه 4، 5 ماهه می ماند و امیدوارم بعدش بورس دکترا و خواندن دکترا برای رضایت خانواده‌ي دور و نزدیک! اگر هم تمام درس‌ها زبانم لال پاس نشد، خوب مجبورم سال دیگه هم زور بزنم بلکه پاس بشه!

به‌قول بهمن! با درسم بد نیستم. گرچه برای خیلی‌ها ناراحت کننده است بعد از ده سال برگردند سر کار اولشون ولی من کم و بیش حالِ این 10 سال رو بردم و آخرش از برنامه‌نویسی، روزنامه‌نگاری، مشاوره مدیریت، سیاسی‌بازی و … بریدم، برگشتم عین آدم دارم انتگرال می‌گیرم و معادله حالت می‌نویسم.

3. در ادامه جمله قبلی باید بگویم : البته اگر اینترنت بی‌صاحاب بگذارد. گرچه الان تو ترکم و داره اوضاعم بهتر می‌شه.

4. بزرگترین سختی زندگی‌کردن در این‌جا برای آدم پرحرفی مثل من، زبان فرانسه است و این مشکل لعنتیِ من زبان‌آموزی رو همیشه سخت می‌کنه، البته کار که نشد نداره!

5. وزنم با اومدن به فرانسه شیب خفیف نزولی گرفت و الان به علت دوری همسر به زیر 90 هم رسیده لابد!

6. حرف همسر شد، بگم که ایشون الان خانم دکتر هستند و این‌جور که بوش میاد تو همون دانشگاه فعلا به صورت موقت و بعدا دائم مشغول به کار میشن. این معنی‌اش این‌که یا سال دیگه یا چند سال بعد( بعد از دکتری) باید همین اطراف به همه رستوران‌ها، کباب ترکی‌ها و امثالهم سر بزنم بپرسم که کارگر تحصیل کرده نمی‌خوان!

7. دوستانی این‌جا پیداکرده‌ایم، مهربان و خوش مشرب، خوش‌مشرب و مهربان. ولی کجاست شب‌نشینی‌های خانه علی و فاطمه، شهره و علی یا …

8. این خبر موقت است : حوصلم از تراشیدن روزانه ریشام سررفته و فعلا در نبود همسر از حداکثر آزادیم استفاده می‌کنم. دو سه هفته دیگه که بیاد با  وحید جدیدی روبرو می‌شه

پی‌نوشت : منم از  سایه‌روشن، سیم‌آخر، گیس‌طلا، آزاده و کمانگیر دعوت می‌کنم تا دیر نشده بگن چه‌خبر! از بقیه هم دعوت نکردم که تو دردسر نیافتن!

6 دیدگاه »

  سايه wrote @

مرسي از دعوت . چشم

  maniya wrote @

پس شما هم اون ور موندني شدين و برنمي گردين؟ :( ((

  يک‌وحید wrote @

مانیا خانم
واقعا نمی‌دونم ولی فکر کنم چندسالی حداقل اینجا باشیم. گرچه واقعا نمی‌دونم

  یک نفر wrote @

ممنون از دعوتت. دیر دیدم – چون وبلاگت، به خاطر وردپرس شاید، معمولن فیلتر است و فیلترشکن بر نخیل. دعوتت را هم نصفه شب روی براوزر موبایل دیدم.
به هر حال، اطاعت شد. ریش‌ها را هم بتراش، اما مواظب باش در نزدیکی‌های لحظه دیدار به غفلت گونه‌ات را نتراشد تیغ!

  ماندگار wrote @

زبان فرانسه آنقدرها هم سخت نیست ها!

  جابر تواضعي wrote @

سلام
به نظر مي رسد همان وحيدي باشيد كه مد نظر ما مي باشد!
يادش به خير دوران سروش
چه خبر قربان؟
به ما هم سر بزنيد.


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>