تازگی ها وقتی ماجرایی رو از قول کسی می شنوم که توش کسی محکوم میشه یک چیزی تو سرم صدا میکنه. یادم میآید که چطوری ماجرایی رو که منم توش بودم و کامل دیدمش کسی جور دیگه دیده و تعریف کرده! همش فکر میکنم اون آدمه که الان محکوم شده حتما یک روایت دیگهای از ماجراها داره؟
این نگاه من حسابی منو تو دردسر انداخته مثلا دیگه سخت میتونم از دست کسی برنجم و وقتی هم در لحظه میرنجم بعد از چند وقت حق رو به اون میدم. تا اینجای کار فقط زندگی و روابط انسانی منو سخت میکنه ولی یک اشکال داره. اونم اینکه وقتی با کسی که اعتمادبهنفس زیادی داره برخورد میکنم و کمی از ارتباطمون میگذره. اون یاد میگیره از این اخلاق من سوءاستفاده کنه و چطوری نظرشو تو همه چی تحمیل کنه. بازم تا اینجا مشکل جدیتر میشه ولی کشنده نیست. امان از وقتی که من بفهمم که کسی اینکار رو با من کرده دیگه در ذهن من نابوده ، دیگه فیلترم شکل میگیره و اونو نمیبینم.
نمیخوام ادای آدم خوبا رو در بیارم ولی الان حسابی از خودم شاکیم که چرا از اون به بعد دیگه انصافم رو در مورد اوون میذارم کنار!
سلام. حدود 6 ماه ميشه كه وبلاگتون رو ميخونم هرروز چكش ميكنم و هميشه لذت بردم (از وقتي شروع شد كه واسه تحصيل تو فرانسه search ميكردم) ولي نميدونم چرا چيزي نمينوشتم. اما تو اين پست دقيقا احساس و نظر منو مطرح كردين و چيزيه كه بخاطرش با خودم كلنجار ميرم.
من يه مشكل ديگه هم دارم كه اوضاع رو خرابتر مي كنه: اعتمادبنفس و تاثيرم رو دوستام زياده و واسه همين محكوم ميشم كه ميخوام نظرم رو بهشون القا كنم در صورتي كه همچين قصدي ندارم(البته ربطي به قضاوت درباره ديگران و محكوم كردن نداره). اين باعث ميشه در مورد يه آدم با اعتمادبنفس ديگه سخت تر قضاوت كنم كه اونم از كارش قصدي نداشته و اين فقط برداشت من بوده تا ضعف نظرم رو در برابر اون توجيه كنم يا نه؟
انتخاب سختيه و اگه بخواي منصف باشي خيلي بايد احتياط كني.