امروز را تعطیل میکنی، میروی مهمانی.
در اولین همکلامی بعد از دو سال، آنچنان دلت را میشکند که در بهت فرو میروی. نمیدانم چطور زندگی چندین ساله اینقدر برویش بیتاثیر بوده. لابد ناراحت بود، لابد منظوری نداشت، لابد نمیدانست که وقتی حجم کلام کم میشود ممکن است زهرش دهها برابر شود.
از خودم هم ناراحتم که هیج نگفتم مانند بچههای بیپناه فقط دست و پا زدم. حتی نفهمید. واقعا نفهمید؟ صدا شکستنش تا آنجا نرفت؟ خوب مشکل فاصله است.
حواسم باشد این صداها را جدیتر بگیرم. حواسم باشد من ذوق و شوقام را نگهدارم برای کسی که صداها را جدیتر میگیرد.
ولی باز روزی را تعطیل خواهم کرد. باز به مهمانی خواهم رفت. گیرم مهمانی صدا را نشنود ولی میزبانی هست که دعوتم کرده. دیر نیست روزی که او هم نشنود. پس ذوق و شوقم را نگه میدارم به امید مهمانی بعدی!
پینوشت – ممنون از لوبیا
اگه اون مهمونه ما بوديم بگين ها. اگه ما بوديم و بهمون نگين و اين جا گلگي كنين اون دنيا جلوتون رو مي گيريم ها…..