حسین خوابهایش را تعریف کردهاست و میخواهد خوابهایم را بشنود. :
خواب میبینم که خوابم و میخواهم خودم را از خواب بیدار کنم. میتوانم بشنوم ولی نمیتوانم دستم را تکان بدهم، با زحمت زیاد فریاد میزنم ولی هیچکس نمیشنود. به التماس میافتم. همه را صدا میزنم. حتی گاهی به همسرم التماس میکنم که مرا بیدار کند ولی او هم نمیشنود. کاملا مثل آدم فلجی هستم که هیچ حرکتی ندارد. میفهمم که صدایم به کسی نمیرسد و بیفایده است ولی دوباره داد میزنم و گریه میکنم. نهایتا هم نمیدانم چگونه بعد از مدتی از خواب بیدار میشوم.
تازگیها موفق میشوم که خودم را از خواب بیدار کنم ولی بعد میفهمم که هنوز در خوابم. با زحمت زیاد با گریه از خواب بیدار میشوم ولی بعد دوباره میبینم در خوابم و زار میزنم.
بارها این خواب تکرار شده، خصوصا در مواقع خاصی شبهای متوالی این خواب را میبینم. وقتی برای مسنترها که تعریف میکنم، جوابشان این است: بختک رویت افتاده! ولی خودم فکر میکنم که من روی بختک افتادهام!
حالا هم قصد دارم خودم را از خواب بیدار کنم. گرچه که میدانم نمیشود ولی چهچاره باید داد بزنم. گریه کنم. بعد ببینم که بازهم خوابم!
پینوشت 1 – من این وبلاگ را با بازی آرزوها شروع کردم و با بازی خوابها تمام میکنم. پس این آخرین پست این وبلاگ خواهد بود.
پینوشت 2 – از کاوه جان به خاطر این پست ممنونم. لطف دارد.
divoune!
post akhar nadarimmmmmmmmmmmm!
یکوحید: واقعا این روش عجیبترین روش ابراز احساساتی بود که دیدم! ممنون