از وقتی یادم میآید من عاشق نان بودهام.
عکسی دارم که در یک سالگی در رورواک(!) در حال به دندان کشیدن یک نان بربری بزرگتر از خودم هستم.
حتما رانندههای خط بهارستان-رسالت بچه مدرسهای که بعداز ظهرها با یک نان تازه وارد اتوبوس میشد و به آنها هم نان تعارف میکرد را به یاد دارند.
در تمام سالهای پس از ازدواج یکی از چیزهایی که در تنهایی با ذوق و شوق میخوردم نان بود چه تازه چه یخزده!
و همسرم بارها گفته که وحید در غذا کمتوقع است، نان خالی برایش کافی است. (امیدوارم ضایعم نکند!)
حالا یکسالی میشود که در سرزمین نان هستم!
چند وقتی است که نان بسیار خوشمزهای یافتهام! فرانسویها به آن(Pavot) میگویند. پاوو همان خشخاش خودمان است که روی باگت میزنند. لقمه اول کاملا مزه بربری خشخاشی را میدهد و بهتر است که تمام یک نان را تنها نخورید. از آخرین باری که آن را تنها خوردم هنوز دهانم زخم است!
همه اینها را گفتم تا بگویم امروز درست یکهفته است که لب به نان نزدهام. طبق یک قرار ناگفته با خودم، هر وقت احساس بدی از خودم پیدا میکنم چند وقتی نان را از زندگیام حذف میکنم. هر وقت احساس کردم دیگر برایم عادی شد آن موقع دوباره نانخور میشوم.
دعا کنید زودتر به بینانی عادت کنم!
مرض بدی است این خودآزاری، اما چه میشود کرد یکوحید است دیگر!!
آخ گفتی نون بربری خشخاشی . ما رو یاد وطن انداختی. من اصولا واسه هیج چیزی تو ایران دلم تنگ نشده جز همین نون بربری و حلیم