آن‌روز و دل‌تنگی

Ah! j’ai compris ce jour que les mots qui sortent des lèvres n’ont pas plus de sens que les regard
من آن‌روز فهمیدم، کلماتی که از لب‌ها بیرون می‌آید به اندازه معنای نگاه‌ها نیست.
از آن‌روز نه سال می‌گذرد. من به تو تبریک می‌گویم و تو به من تبریک بگو.
نگران نباش! این رسم عالم است؛ یک سالی می‌شود نگاه‌هایمان به نگاه دوستانمان گره نخورده
و از دل برود …
پی‌نوشت – سرراستش این می‌شود : دلم تنگ است!

تا کنون 10 نظر داده شده

  m1222 wrote @

شاید بتوان گفت یکی از نعمت های خدادادی همین دل تنگی است
اگه دل تنگی نبود یاد اقوام و خاطرات گذشته و …. هم نبود

  abbas yekrangi wrote @

يك وحيد با اون دل مهربانش بايد هم دلتنگ بشه. دل آدم البته اگه آدم آدم باشه خوب دلتنگ مي شه.ما هم دلمون برات تنگ شده. اميدوارم هرجا هستي سلامت باشي. و يه روز برگردي.

  marzieh wrote @

سلام. جالب بود برام! مختصر و مفید گذشته،حال و آینده ی خودتون رو نوشتید آقا وحید واقعی!
راستی در مورد این پست هم : تبریک*2 + me too

  ری را wrote @

انگار آدمیزاد هر کجا باشه، با هر کی باشه، باز دلش تنگ چیزی، کسی است!

گویا این دل با هیچ چیز زمینی به آرامش واقعی نمی رسه.

خوب البته دلی که دلتنگ نشه، که دل نیست. مگه نه؟

  آزاده wrote @

مبارکه.

  فاطمه wrote @

تبريك خيلي زياد ميگم به هر دوتون كه برامون خيلي عزيزيد. اصلا هم اين طور نيست كه از دل برود هر انكه از ديده برفت. تازه به ما كه از ديده نرفته ايم هم كسي اين جور مناسبت ها رو تبريك نميگه. والبته كه دلتنگي سرجاش هست….

  يک‌وحید wrote @

دل‌تنگی می‌آید و می‌رود، آدمی اگر هوشیار باشد دل‌تنگی را پیش خودش
نگه‌می‌دارد شاید کارگر شود!

ممنون از تبریک‌ها

دل‌شاد شدم!

  h wrote @

وحید عزیز. آناهیتای عزیز. یک نگاه پر از تبریک بهتون کردم. به عکستون. عکسای چیتگر.. اگه دریافت نکردید ما که بخیل نیستیم, به کلمه هم میگیم: مبارک باد

  سمیرا wrote @

من دیر اومدم کمی. اما حالا تبریک می گم. نه سال بشه نود سال به خوشی و سلامتی (:

  يک‌وحید wrote @

مجددا ممنون از تبریکات!

- ضمنا من شدیدا همراهی با h را در چیتگر تکذیب می‌کنم، خصوصا همراهی با hِ ِ کوچک!! هیچ کدام از آدم‌هایی که با هم به چیتگر رفتیم در h جا نمی‌شوند‌!

- نود سال زندگی مشترک یعنی صد و ده سال عمر، نفرین بزرگتری نداشتی سمیرا خانم!

- فاطمه خانم، دلم می‌خواهد یک شب بیایم نگذارم بخوابید. مینو را ببینم و با شما و علی تا صبح حرف بزنم و …
پیشنهاد می‌کنم حوالی 9،10 شب راحت در را باز نکنید شاید یک‌دفعه آمدم!


Sorry, the comment form is closed at this time.