آرشیو برای مارس, 2008

وقتی یک‌وحید خودش یک احمدی‌نژاد بود

آزاده خانم من را به جوات‌بازی دعوت کرده .

yekvahid.jpg

1. این عکس حدودا 10 سال پیش گرفته شده است و دوست عزیزی آن را برایم فرستاد و من البته به دلایل امنیتی عکس او را حذف کردم!

2. یک‌وحید امروزی را هم فعلا نشان نمی‌دهم همین‌قدر بدانید که از آن موقع 22 کیلو چاق‌تر شده .

3. من هم دوست دارم عکس جواتی خیلی‌ها را ببینم ولی برای این‌که کسی را دچار مشکل نکنم دعوتی نمی‌کنم!

پی‌نوشت – کشف شباهت آن موقع من با رئیس‌جمهور کار همسربانو است!

هم‌صحبتی در تراموا

- خانم می‌تونم یک سئوال شخصی بپرسم؟

- شما زیر پوستتون چیزی کار گذاشتید؟ شبیه این سیم‌کشی های روی شیشه عقب ماشین‌ها که شیشه رو گرم می‌کنه!

- آخه من چشم نخورم یک لایه محافظتی چربی دارم و این شلوار کلفت رو هم پوشیدم، حسابی سردمه، اما شما؟

- من که اجازه گرفته بودم. حالا یک سئوال دیگه. شما رو در فرانسه کی مجبور می‌کنه این‌جوری لباس بپوشید. این‌جا طرح مبارزه با امنیت اجتماعی برقراره؟

- باشه آخرین حدسم را هم می‌زنم، حتما برای حفظ محیط زیست خانم‌های فرانسوی در مصرف پارچه صرفه‌جویی می‌کنند! ولی بدونید زیادی دارید زحمت می‌کشید چون خانم‌ها و روحانیون ایرانی همه صرفه‌جویی شما رو هدر می‌دن!

پی‌نوشت ) منتظر جواب‌های خانم محترم نباشید چون هنوز آن‌قدر اعتماد به نفس ندارم که این‌ها را به زبان فرانسوی بپرسم، این گوشه‌ای از تخیلات روزانه‌ام بود.

احساس بُرد

دوستِ فرانسوی‌ام می‌گفت این‌جا مشهوره کسانی که انتخابات را تحریم می‌کنند تا 24 ساعت احساس غرور می‌کنند!
مکثی کرد و ادامه داد : بعد از آن می‌فهمند که در زندگی روزانه درگیر وضع بدتری شده‌اند.

گرچه به قول دوست دیگری، از آخرین بحث‌های تحریم انتخابات در فرانسه 30 سالی می‌گذرد!

Iranian girls

capt_38159d26eea9432cbd65f1502e18898b_iran_new_year_xhs106.jpg

(Photo/Hasan Sarbakhshian)

جاده را بدون ‌سرعت‌گیر نگذاریم، به امید اینکه راننده خودش را به کشتن بدهد

1. چرچیل می‌گوید همیشه مردم مجبورند در انتخابات، بین بد و بدتر انتخاب کنند، من اضافه می‌کنم حتی اگر ندانند!

2. هرکس در ایران زندگی کرده باشد می‌داند که حتی بهترین تصمیم‌ها به چه راحتی با بدعمل‌کردن متصدیان ضایع می‌شود و دیده‌است که آدم‌های دل‌سوز -یا حتی فقط محتاج رای- می‌توانند باری از دوش مردم بردارند.‌پس به هر حال وجود آدم‌هایی که یا ذاتا دل‌سوز مردمند یا تنها حامی آن‌ها رای مردم و رضایت مردم است، در راحت‌تر شدن زندگی کمی موثر است.

3. اگر ماجرای رای‌گیری در همین حد هم از بین برود و مثلا اکثریت مردم شرکت نکند، حکومت بدون دغدغه جذب رای مردم، رفتار غیر منطقی‌تری می‌کند. کافی است گروه‌های تندروی مذهبی کم ‌کم بتوانند به طور رسمی ماجرای حکومت اسلامی را به جای جمهوری اسلامی جا بیاندازند تا ببینیم اوضاع چه خواهد شد. همین میزان کمی که ترس از رای نیاوردن وجود دارد خودش بهر‌حال سرعت‌گیر خیلی حماقت‌هاست، جاده را بدون ‌سرعت‌گیر نگذاریم به امید اینکه به‌زودی راننده خودش را به کشتن بدهد. به‌هر حال ما خواسته یا ناخواسته بر این ماشین سواریم و جان ما هم در خطر است.

4. از کل ماجراهای این انتخابات این‌طور به نظر می‌رسد که عده‌ای علاقمندند 40 تا 50 درصد مردم شرکت کنند، چون آن وقت مطمئن هستند که با 25-30 درصدی که طرفدار سنتی دارند حتما همه‌چیز آبرومندانه به نفع‌شان تمام می‌شود. نه حضور بیشتر می‌خواهند نه فعلا جرات پذیرش حضور کمتر را دارند.

5. با شناختی که در شرایط رای‌گیری و شمارش آرا دارم فکر می‌کنم در کلیت ماجرا حداکثر 5 تا 10 درصد در آرا دستکاری می‌شود و فعلا با توجه به تضاد منافع گروه‌های داخل حکومت و وجود آدم‌هایی که به هر حال بی‌تاثیر نیستند امکان تقلب وسیع‌تر وجود ندارد. گرچه در حوزه‌های خاصی مثل بعضی شهرستان‌ها ممکن است کاملا رای‌ها عوض شود.

6. اگر در زمان شاه می‌توانستم رای بدهم و شرایط رای -مخصوصا بند 5- مثل امروز بود حتما آن موقع هم در رای‌گیری شرکت می‌کردم.

پی‌نوشت – این دو اظهار نظر کافی است تا ببینید که ماجرای همواری راه چقدر مهم است!!

آقای خامنه‌اي: “مردم نمايندگاني را انتخاب كنند كه راه را براي خدمت بيشتر دولت پرتلاش و خدمت‌گزار كنوني، هموارتر كنند.”

خاتمی: “نقشه ای وجود دارد که باید آن را برهم زد، ما باید این بازی را به هم بزنیم به هر صورتی که میسر است، بر این اساس با همه وجود در انتخابات، مظلومانه اما با نشاط شرکت می کنیم، خیلی ها نقشه‌های بزرگی کشیده اند که با حضور مردم در انتخابات خنثی می شود”.

کادوی تولد من

یادم می‌آید پنچ‌سال پیش به همراه دوستی با محمد‌جوادلاریجانی مصاحبه‌ای کردیم. در کنار موضوعات دیگر یک سئوال مطرح کرد که من آن موقع چندان جدی‌اش نگرفتم. او می‌گفت چرا در ماجرای 11 سپتامبر انفجار بنزین ستون‌ها را ذوب کرد در حالی که دمای ذوب آهن خیلی بالا است.
امروز در وب‌گردی به مطلبی از رابرت فيسک برخوردم که همین سئوال را پرسیده است:
” اگر دماى احتراق نفت سفيد 820 درجه سانتيگراد است، پس چرا تيرهاى فلزى برج‌ها که دماى احتراقشان 1840 درجه سانتيگراد است در همان لحظه از هم گسيختند؟”

او از ماجرای برج سوم هم خبر می‌دهد که بدون تصادف فروریخته :
“براي برج سوم که به نام ساختمان شماره هفت مرکز تجارت جهانى شهرت داشت چه اتفاقى افتاد؟ اين ساختمان بدون آنکه هواپيمايى به آن برخورد کرده باشد در ساعت پنج و 20 دقيقه همان روز، درست سر جاى خود فروريخت.”

واقعا روزی که ماجرای واقعی این روز علنی می‌شود، من زنده‌ام؟

کاش به عنوان کادوی تولد مثلا 50 سالگی‌ام ماجرای واقعی این‌روز را بشنوم

پی‌نوشت) 11 سپتامبر به عنوان روز تولد من در مدارکم ثبت شده!!

خودآزاری با نان بربریِ‌فرانسوی

از وقتی یادم می‌آید من عاشق نان بوده‌ام.

عکسی دارم که در یک سالگی در رورواک(!) در حال به دندان کشیدن یک نان بربری بزرگتر از خودم هستم.

حتما راننده‌های خط بهارستان-رسالت بچه مدرسه‌ای که بعداز ظهرها با یک نان تازه وارد اتوبوس می‌شد و به آن‌ها هم نان تعارف می‌کرد را به یاد دارند.

در تمام سال‌های پس از ازدواج یکی از چیزهایی که در تنهایی با ذوق و شوق می‌خوردم نان بود چه تازه چه یخ‌زده!

و همسرم بارها گفته که وحید در غذا کم‌توقع است، نان خالی برایش کافی است. (امیدوارم ضایعم نکند!)

حالا یک‌سالی می‌شود که در سرزمین نان هستم!

چند وقتی است که نان بسیار خوش‌مزه‌ای یافته‌ام! فرانسو‌ی‌ها به آن(Pavot) می‌گویند. پاوو همان خشخاش خودمان است که روی باگت می‌زنند. لقمه اول کاملا مزه بربری خشخاشی را می‌دهد و بهتر است که تمام یک نان را تنها نخورید. از آخرین باری که آن را تنها خوردم هنوز دهانم زخم است!

همه این‌ها را گفتم تا بگویم امروز درست یک‌هفته است که لب به نان نزده‌ام. طبق یک قرار ناگفته با خودم، هر وقت احساس بدی از خودم پیدا می‌کنم چند وقتی نان را از زندگی‌ام حذف می‌کنم. هر وقت احساس کردم دیگر برایم عادی شد آن موقع دوباره نان‌خور می‌شوم.
دعا کنید زودتر به بی‌نانی عادت کنم!
مرض بدی است این خودآزاری، اما چه می‌شود کرد یک‌وحید است دیگر!!

هنوز در این شکم که مصدقی بودن بهتر است یا قوام‌السلطنه‌ای بودن؟
این احتمالا یکی از سئوالات اصلی زندگی من باقی خواهد ماند.

حسین در فرودگاه

این پست زیبا نوشته شده؛ گیرم حسین درخشان آن را نوشته باشد، من که تا آخر به دقت خواندم.

چون احتمالا نمی‌توانید آن‌ را ببینید؛ مطلب را این‌جا می‌گذارم :

قرار است سوار هواپیما شوید. در نتیجه باید از قسمت بازدید بدنی امنیتی و دستگاه‌های بمب‌یاب و فلزیاب فرودگاه رد شوید. همه‌چیزتان را درمی‌آورید و در دستگاه اشعه ایکس می‌گذارید و از زیر دروازه‌ی آهنی فلزیاب رد می‌شوید. موفقیت آمیز است و چراغ سبز به شما می‌دهد. ولی یک مامور لباس‌شخصی از دور یک دفعه می‌آید و نمی‌گذارد ماموران عادی امنیت فرودگاه به شما اجازه بدهند بروید به طرف گیت‌تان. می‌گوید که این کافی نیست و شما باید ثابت کنید که اسلحه با خودتان ندارید. می‌گویید: بابا، دستگاه خودتان چک کرد و گفت من هیچ فلزی با خودم ندارم. تو دیگر چه می‌گویی. او اصرار دارد که شما باید لخت شوید و تنها با شورت دوباره از زیر دروازه‌ی فلزیاب رد شوید. با کلی جر و بحث، با اینکه هیچکس را در تمام فرودگاه مجبور نکرده‌اند به لخت شدن، بالاخره قبول می‌کنید که برای اینکه مساله تمام شود و به پروزاتان برسید، به حرف مامور لبس شخصی گوش کنید.دوباره می‌روید و رد می‌شوید و باز هم چراغ سبز می‌گیرید. طرف باز هم می‌گوید که هنوز به شما شک دارد. باز هم می‌گوید که تا ثابت نکنید که اسلحه با خود ندارید نمی‌گذارد بروید. شما می‌گویید: آخر من دیگر چطور این را ثابت کنم؟ اصلا مگر شما بازرس نیستید؟ شما اگر ادعایی دارید باید ثابت نکنید.، نه من. آخر چه سندی دارید برای اینکه می‌گویید من اسلحه دارم؟یک‌دفعه بی‌سیم مامور لباس‌شخصی سروصدا می‌کند. کارش دارند. می‌رود و کمی بعد می‌آید و می‌گوید: یک اسلحه از چمدانت پیدا کرده‌ایم. می‌گویید امکان ندارد، دروغ است، پاپوش است، جعل است. می‌گوید که دیگر تمام شد، از شما اسلحه پیدا کرده‌اند. می‌گویید که اگر راست می‌گویند نشانت دهند. می‌گویند که نمی‌شود، محرمانه است. پس از کلی جر و بحث قبول می‌کنند که تنها از دور نشانت دهند. از همان پنج متری داد می‌زند که اسلحه پلاستیکی است. احتمالا بچه‌های تمام ماموران فرودگاه در خانه‌هایشان یکی، دو تا از همین مدل پللاستیکی را دارند. می‌گویی: آخر من چطور به تو ثابت کنم که این اسلحه اولا پلاستیکی و قلابی است، بعد هم اصلا مال من نیست. طرف می‌گوید این مشکل خود شماست.

ده دقیقه به پرواز بیشتر نمانده. مامور می‌گوید که اگر ظرف پنج دقیقه نتوانید، بدون نیازبه بررسی «اسلحه» از نزدیک، ثابت کنید که قلابی است و مال شما نیست، نه تنها پرواز را از دست می‌دهید، بلکه همان‌جا بازداشت و تفهیم اتهام هم می‌شوید.

این کاری است که آمریکا و انگلیس و اسراییل و فرانسه دارند با کشور من و شما امروز می‌کنند. گزارش گرت پورتر را بخوانید تا ببینید چرا. (این همه وب‌سایت «اصول‌گرا» داریم، چرا یکی‌شان این گزارش به این مهمی را ترجمه نمی‌کند؟ بابا حق خودمان را هم بلد نیستیم بگیریم؟)

پی‌نوشت – حتی اگر مخالفش باشم نمی‌توانم نگویم : ایده‌اش جالب است.

آن‌روز و دل‌تنگی

Ah! j’ai compris ce jour que les mots qui sortent des lèvres n’ont pas plus de sens que les regard
من آن‌روز فهمیدم، کلماتی که از لب‌ها بیرون می‌آید به اندازه معنای نگاه‌ها نیست.
از آن‌روز نه سال می‌گذرد. من به تو تبریک می‌گویم و تو به من تبریک بگو.
نگران نباش! این رسم عالم است؛ یک سالی می‌شود نگاه‌هایمان به نگاه دوستانمان گره نخورده
و از دل برود …
پی‌نوشت – سرراستش این می‌شود : دلم تنگ است!