معمولا خودم را گربهشور میکنم. سرم را دوبار با شامپو میشویم و تنم را هم یکبار با صابون، بدون لیف.
اما از وقتی گرفتار شامپویِبدن – یا به قول فرانسویها ژلِدوش – شدهایم، در تمام پنچ شش دقیقه زیر دوش بودن فکرم درگیر لیف حمام میشود. دیگر نمیشود لیف نزد؛ ژلِدوش روی بدن میماند و باید حتما لیف زد. مشکلم بعد از استفاده از لیف شروع میشود که من اسمش را میگذارم : ماجرای لیفِخیس
ماجرای لیفِخیس این است که بعد از استفاده از لیف، لیفِخیسم را رویِ لیفِدیگر – که مال همخانهام است – بگذارم و نگران راحتی او نباشم و یا زیرِِلیف او و خوشحال باشم که او راحتتر است.
در نگاه اول مساله خیلی کوچک، مساخره و از دلسیری است، اما اگر تجربه زندگی مشترک داشته باشید میدانید که این جزئیات چقدر مهم است و ضمنا اگر مثل من مجبور باشید کمی روانشناسی هم بخوانید دیگر اصلا نمیتوانید از این خیالات بهسادگی عبور کنید!
در نگاه دوم حل مساله آسان است : همیشه لیفم را زیرِلیف همخانهام بگذارم. ولی مشکل این است که آیا این حجم دقت به راحتی دوستِهمخانهام مثبت است؟
در نگاه سوم راهحل دیگری یافت میشود آن هم اضافهکردن میخ دیگری در دیوار برای جدا آویزانکردن دو لیف است. این راهِ میانه هم در خانه اجارهای – که تعداد میخهای دیوارش را هم شمردهاند – شدنی نیست!
راه حل من – معمولا در نهایت به صورت کاملا ناخودآگاه یکبار در میان زیر و یا رو آویزان میکنم!
پینوشت اول – این نوشته نمیخواهد به کسی چیزی را یادآوری کند؛ خصوصا به همسرم که او توجهها و بیتوجهیهایم را بهتر از خودم میداند.
پینوشت دوم – فکر کنم بیشتر ازعلومشناختی سردر آوردهام. حدس میزنم بتوانم در آینده پروژهای در زمینه روانشناسی – احتمالا خانواده – با کمک مدلسازی کامپیوتری تعریف کنم و در اینصورت به چند آرزوی ده سال اخیرم میرسم!
مدت ِ زیادی بود که کلمه ی ِ لیف رو نشنیده بودم و استفاده نکرده بودم. نوستالژی شد!…یک سبد ِ عمودی بخرید و هر کس لیفش رو بذاره روش . هم خشک می شه هم جدا هست از هم دیگه.