در هیاهوی زندگی به مرور برای من همه کسانی که مشهورند و خصوصا کسانی که عده ای سعی میکنند مشهورشان کنند، یکسان شده بودند. کم کم همه هنرمندان، شاعران، فیلسوفان و … یکجور دیده میشدند. همه مایهای داشتند ولی با همراهی با سیستم حاکم بیشتر از حدشان بزرگ شدهبودند.
ولی این طرز فکر یکباره در ذهنم شکست. باری که او را دیدم و دیدم که آنطور که فکر میکردم نبود. خودی و دیگری نداشت و یا زمانه به او آموخته بود که نداشته باشد. ساده بود و کاملا دلنشین. آرام و آرامش ده و آگاه ودانا. یعنی حتی قدرش را به اندازه هم ندانسته بودند.
یادم است، او را که دیدم معیارهایم رنگ باخت. دیگر هر نفر برایم یک نفر بود. موضوع عجیب شد و ناگهان یافتم.
باید شناخت و اگر یافت، از دست نداد. یکی هم کافی است. اگر یکی را هم یافتی که آنگونه که باید بود نگهش دار و قدرش را بدان. حیف که از دستم رفت.
پینوشت : خوب گفته : “ زمین دیگر جایی برای قیصر نداشت. عجیب بود که زودتر از این از جهان نرفت. به خماری چشمان قیصر که مینگریستی، عجب میداشتی از این زمین نفرین شده که هنوز او را تاب آورده است.“
روحش شاد ……
ما می توانیم
هر روز
ناگهان متولد شویم
ما
همزاد عاشقان جهانیم