آرشیو برای اکتبر, 2007
ای ساربان لیلای من چرا میبری
دلم گرفته. او رفته و دلم بهانه شعر میگیرد. فقط شعرنه، گریه میخواهد؛
ای ساربان کجا میروی، لیلای من چرا میبری… (با اجازه آرش)
دلتنگی
در هیاهوی زندگی به مرور برای من همه کسانی که مشهورند و خصوصا کسانی که عده ای سعی میکنند مشهورشان کنند، یکسان شده بودند. کم کم همه هنرمندان، شاعران، فیلسوفان و … یکجور دیده میشدند. همه مایهای داشتند ولی با همراهی با سیستم حاکم بیشتر از حدشان بزرگ شدهبودند.
ولی این طرز فکر یکباره در ذهنم شکست. باری که او را دیدم و دیدم که آنطور که فکر میکردم نبود. خودی و دیگری نداشت و یا زمانه به او آموخته بود که نداشته باشد. ساده بود و کاملا دلنشین. آرام و آرامش ده و آگاه ودانا. یعنی حتی قدرش را به اندازه هم ندانسته بودند.
یادم است، او را که دیدم معیارهایم رنگ باخت. دیگر هر نفر برایم یک نفر بود. موضوع عجیب شد و ناگهان یافتم.
باید شناخت و اگر یافت، از دست نداد. یکی هم کافی است. اگر یکی را هم یافتی که آنگونه که باید بود نگهش دار و قدرش را بدان. حیف که از دستم رفت.
پینوشت : خوب گفته : “ زمین دیگر جایی برای قیصر نداشت. عجیب بود که زودتر از این از جهان نرفت. به خماری چشمان قیصر که مینگریستی، عجب میداشتی از این زمین نفرین شده که هنوز او را تاب آورده است.“
قیصر هم رفت و ما مردیم
این چه حکمت است که بدی زمانه باهم بر سر آدم خراب میشود.
این اولین بار است که آرزو میکنم کاش اصلا به اینجا نمیآمدم و میماندم با هر وضعی که بود. و اولین بار است که روز به روز دلایل برگشتنم کم میشود.
جلوی خودم را میگیرم و …
خوشحالم که دمی، آدم بیکینهای چون او دیدم و بر من ثابت شد که میشود بزرگ بود گرچه ادعای بزرگی نداشت و اینطور سرود:
نه چندان بزرگم
كه كوچك بيابم خودم را
نه آنقدر كوچك
كه خود را بزرگ…
گريز از ميانمايگي
آرزويي بزرگ است؟
پیش از این یادی از شاعرمحبوبم کرده بودم.
جرجیس
این روزها میگذرد.
این روزها هم، میگذرد.
این روزها هم، سخت میگذرد.
ازتمام دروس این ترم یکیشان با بقیه همخوانی ندارد.همه کاربردی و جذابند و مخصوص این رشته طراحی شدهاند. یکیشان ولی جور دیگری است : فلسفه شناختی !
شنیده بودم که آدم برای فلسفه خواندن باید جنبه داشته باشد. منم که متخصص جرجیس! این روزها رسیدهام به ماتریالیست حذفگرا! خدا به خیر کند.
یک امید
در این فشار درس گاهی سرک میکشم به سیاست.
این نوشته زیبا و امیدوارانه بود: ” حالا آقایان لابی کننده و ما که بیرون از ایران هستیم باید شعار « نه جنگ نه استبداد» را بدهیم. “
و آنجا که در پایان میگوید : ” حالا باید او را آهسته از صحنه خارج کنیم، با صبر و حوصله، بدون کوتاه آمدن از تصمیم مان، بدون ترساندن طرفداران تندروی او و بدون اینکه کوچکترین خراشی به خانه مان، ایران وارد بیاید. “
بخوانیدش و اگر نشد میل بزنید تا میل بزنم.