آرشیو برای آگوست, 2007
جزئیات
اگرکسی از من بپرسد که اینور دنیا چرا پیشرفت کرده فورا پاسخ میدهم به دلیل دیدن جزئیات!
چیزی که من نه یادگرفتهام نه چندان علاقهای به آن دارم. دنیا برای من مثل صفحه یک روزنامه است که متنهای آن همه مثل هم و یک سری علامات سیاه هستند اندازه و جای آنها مهم است و نه محتوای آنها!
ولی اینجا دچار بد مخمصهای شدهام، همه چیز یعنی جزئیات. بدترین آن یادگیری زبان است. اصلا ادبیات یعنی ریزشدن در کلمات! این فقط در ادبیات نیست، کمال هرچیز با نگاه جزئی بدست میآید. هر علم در کلیات ساده است. ولی مهم کلیات نیست مهم جزییات است. دکترا به کلیات نمیدهند. دیگر حتی عنوان رسالههای دکترا را شاید معدود افرادی بفهمند. پیشرفتها جزئی است. با یک چیز جزئی یک چیزی محبوب میشود و یا از چشم میافتد. و …
مشکل اصلی من این است که هنوز برایم پرداختن به جزئیات هم حوصله میخواهد و هم دقت و تمرکز! و مهمتراز همه ایمان به درستی راه! من نسبیگرایی را خوب آموختهام ولی هیچ کس به من نگفت که نسبیشدن باید با چیزهای دیگری همراه شود وگرنه نابود کننده است.
پشیمان نیستم ولی به سختی و با جان کندن در حال آموختنم. هر بیشتر میآموزم بیشتر میفهمم که باید مانند مسخشدگان یاد بگیرم پرداختن به جزییات تنها راه پیشرفت در این عالم شدهاست. گاهی هول برم میدارد که نکند وقتی، مرا بالا ببرند و همانند دوربین که از زمین به سرعت دور میشود وضع خودم روی زمین را ببینم. در حال کاری در ابعاد میکرو در دنیایی در ابعاد ماکرو!
پینوشت اول – دوستی دارم که با اوبودن به دلیل دوری چند ماهیاست غیرممکن شدهاست. اگر بود مرا یاد مورچهها میانداخت که چه با سختی یک دانه را جابجا میکنند.بدون توجه به عمق کوچکبودن کارشان!
پینوشت دوم – عمیقا میفهمم که باید یاد بگیرم و آرام بگیرم که همین است و چه چاره؟ اقلا از تکان دادن همان یک دانه لذت ببر!
سئوال – آیا اگر آن مورچه عمق میکرو بودن کارش را بفهمد دیگر میتواند آن را انجام بدهد؟
پاسخ – اگر بستگانش گرسنه باشند مجبور است! و اگر عاقل باشد اگرچه که ازجابجا کردن دانه لذت نخواهد برد، از سیرشدن بستگان آرام خواهد شد!
در ستایش سادگی
آدم بزرگهای کمی را میشناسم که چندان درکشان کنم. میدانم خودم دیگر یک ” آدم بزرگ” حساب میشوم، ولی کمی صبر کنید!
اول – من به طرز عجیبی در خیلی از موضوعات “نهاین، نهآن” و یا “هماین، همآن” حساب میشوم. یکی از این موضوعات آدم بزرگشدن یا نشدن است. دیگری مذهبیبودن یا نبودن و عجیبترین آن مرد بودن یا زن بودن است! سخت است که به وسواس، کودک بودنت را نگهداری و در همان حال بزرگ شوی. با هر آهی دلت بلرزد. با هر نشانی یادِ گذشته کنی، در عین حال نتوانی کودکانه به سمت آن روی. سخت است دلت یاد سحر کند و بخواهد آنچه غریب شده و بیتاثیر! سخت است خود را مردی استوار نشان دهی ولی با خودت شکی همیشگی را به دوش بکشی.
فکر کردم که شاید من انسان پیچیدهای شدهام و شاید نامتوازن، ولی جوابی نمییافتم.
دوم – دوستانی دارم که گاهی به نوشتههایشان نگاه میکنم و هرچه میگذرد درکم از آنها و دنیایشان کمتر میشود. گرچه باورم نمیشود برای خودشان دنیای کودکانه نداشته باشند. ولی نشانی از آن دنیا در نوشتههایشان نیست. خیلی جدی هستند. در هر مورد که مینویسند جدی و آدم بزرگانه مینویسند.
هر وقت نوشتههایشان را میخوانم فکر میکنم ” آیا آنها بزرگتر از آن مینمایند که باید یا من کوچکتر از آن که شاید!”
سوم – امروز فکر میکنم پاسخ سئوالم را یافته ام. هر چه می گذرد مطمئن و خوشحال میشوم که نه تنها پیچیده نیستم که تمامی اینها از پیچیدهگی آنها و سادگی من است ؛ سادگی دوستداشتنی کمیاب! مانند یک انسان معمولی!
البته نمیدانم بعدا چه شود!!
زن و پول
طلا را با آتش، مرد را با زن و زن را با پول بیازمایید!
این سخن بقراط است. از این سخن برداشتها میتوان کرد. بدیهیترینش در این عالم فراموش شده. زن و مرد به هم کشش دارند چون مرد طالب زن است و زن طالب پول!
ولی چه میشود وقتی مردی این نقش خود را از دست داد و زنی هم در نقش طبیعی خود ظاهر نشد؟
همین وضع سردرگم امروز در بسیاری از خانوادههای پیر و جوان پدید میآید. خانوادههایی را میشناسم که علیرغم مشکلات فقط به دلیل همین نقشها ادامه یافته ویا مشکلاتشان حل شده یا تحمل و خانوادههایی را میشناسم که علیرغم نزدیکی ذهنی زن و مرد آن، به دلیل کمبود این نقشها درونش غوغایی است. یا ازهم پاشیده یا به طلاق خاموش انجامیده!
این ماجرا خیلی خانوادههای قدیمی و جدید و یا سنتی و مدرن هم نمیشناسد. طبیعی هم هست.
زن ارزشش را در میزان پولی که مرد در میآورد میبیند. مدرنترین زنان آخرش به مردی که به دلایل حتی منطقی کمدرآمد است دلخوش نیستند. هرزن میتواند در نظر خود دهها لحظه و موقعیت به یاد آورد که مردش میتوانست با سختی بیشتر زندگی بهتری فراهم کند.
مرد هم ارزش خود و مقبولیتش را بیش از همهچیز در رفتار جنسی زنش میجوید و مگر نه که میگویند در حالی که زن دلخوش است؛ کامجوییاش میآید! و باید انصاف داد؛ مگر زن یک ابزار است که هرلحظه در خدمت آماده باشد؟ مدرنترین مردان هم در نهایت زنی را میپسندد که نه تنها هروقت و هرجا آماده باشد که خودش دلبری کند و …
حالا چه بر ما میگذرد؟
در خانوادههایی که بر این نقشها استوار نیست یک چرخه معیوب شکل میگیرد. بیانگیزگی دو طرفه! این آن را متهم میکند و آن این را و …
اینکه راه چاره چیست بماند برای بعد. فقط یک نکته : من زوجهایی را موفق میدانم که برای این مساله در این حالت راهی یافته باشند. یعنی مرد به طور معنیداری منبع تولید پول نباشد و بازهم خانواده به طور حقیقی پایدار و تامینکننده نیازهای عاطفی.
من چنین زوجهای موفقی کم میشناسم خیلی کم!
پینوشت اول – خانمهای محترم لطفا دقت کنید من آقایان را بیشتر نقد کردهام!!
پینوشت دوم – میشود نظرتان را بدانم؟
تنهایی
مدتی است تنهایم. دوهفتهای طول خواهد کشید. استرس زبان و دانشگاه و تلاش برای معتاد نشدن، کمی من را از اینجا دور کرده. احتمالا بعد از مسلط شدن به اوضاع جدید بیشتر خواهم نوشت، خصوصا که لیست نانوشتههایم الان بالغ بر چهلمورد شده!
در این تست اعتیاد (فارسی) نمرهام 68 شد و یعنی تقریبا معتاد!
همزبانی
نه چندان بزرگم
كه كوچك بيابم خودم را
نه آنقدر كوچك
كه خود را بزرگ…
گريز از ميانمايگي
آرزويي بزرگ است؟
قيصر امينپور