ماهی‌گیری و چند توضیح

اول – لطفا بازنویسی متن قبلی را بخوانید. احتمالا شما متن قبلی را دیده‌اید!

دوم – دوستی توصیه می‌کرد خوب است آدم یک‌سالی ساده بنویسد بعد به استعاری‌نویسی روی آورد تا گاف ندهد!

سوم- دوستی می‌گفت من کمتر این‌گونه می‌نویسم چون یک احساس حکمت جعلی به آدم می‌دهد. البته می‌گفت تو خیلی رو از این استعاره استفاده کرده‌ای!

چهارم – دوستی با فرض این‌که این نقش ماهی‌بودن توهین‌آمیز است و من زنان را ماهی فرض کرده‌ام من را کمی نوازش نمود!

پنچم – بابا به قول معروف مگه من چقدر حقوق می‌گیریم خوب غلط کردم! البته به نظر من ماهی بودن هم خودش هنر است و بازهم البته من بیشتر مردان را ماهی می‌بینم. این نوشته هم درپی بحثی با دوستی، ماهی‌گیری، از جنس مؤنث نوشته شد.

آخر – بابا چقدر جدی می‌گیرید. تلنگری بود بگذرید.

بعد از آخر – حال داد ها! بازم از این غلط‌ ها می‌کنم!

پی‌نوشت – شاهد از غیب رسید، این متن نظر دوستی است البته مؤنث (انصافا خوب نوشته) :

باز من شدم موضوع! باکی نیست! ما که عادت کردیم!
ولی ببین این سوء تفاهم چرا حل نمی شه؟ من اصلا نه ماهیگیری بلدم نه به نظرم لذت آور می آد. چیزی که من باهاش حال می کنم قایقرانیه، اما قبول دارم قایقران محتاطی نیستم و قایقمو جاهای وحشی و خطرناک هم می رونم!
در مورد ماهی ها، من کاری به کارشون ندارم. خودشون از سر کنجکاوی دور و بر قایق من می پلکند. (شاید گاهی منم از سر کنجکاوی رفتاراشونو تحلیل کنم. رفتاراشونو با من و با ماهی های دیگه. آخه من خیلی به درس آنالیز رفتار در علوم شناختی علاقه دارم!) البته گاهی هم بسته به مسیری که دارم طی می کنم از همراهیشون لذت می برم، اما هیچ تلاشی نمی کنم که کنارم بمونن. (البته با یه استثنا، از نوع ولی افتاد مشکل ها و موج خون فشان اینا … سخت و شیرین بود.)
گاهی هم هیچ خوش ندارم ماهی خاصی دور و برم بپلکه اما بعضیاشون خیلی سمجند. یه بار یکی از همون خیلی سمجا تعادل قایقمو بهم زد، خودم از قایق پرت شدم بیرون و اگه دستم به دیواره ی قایق بند نبود، دیگه اینجا نبودم که تو بهم بهتان ماهی گیری بزنی! اون ماهی هم خودش زخمی شد و خون بار!
بدی این قایقران اینه که این حادثه ها محتاط ترش نمی کنه!
در کل فراموش نکن من ماهی گیر نیستم و ماهی گیری هم دوست ندارم. نه تور دارم، نه قلاب. ماهی ها خودآزارن! تو چرا منو دعوا می کنی؟ تو اصلا همش طرف ماهی ها هستی…
پ ن: وقتی رفتی علوم شناختی بهم آنالیز رفتار یاد می دی

تا کنون 34 نظر داده شده

  قایقران (نه ماهیگیر) wrote @

باز من شدم موضوع! باکی نیست! ما که عادت کردیم!
ولی ببین این سوء تفاهم چرا حل نمی شه؟ من اصلا نه ماهیگیری بلدم نه به نظرم لذت آور می آد. چیزی که من باهاش حال می کنم قایقرانیه، اما قبول دارم قایقران محتاطی نیستم و قایقمو جاهای وحشی و خطرناک هم می رونم!
در مورد ماهی ها، من کاری به کارشون ندارم. خودشون از سر کنجکاوی دور و بر قایق من می پلکند. (شاید گاهی منم از سر کنجکاوی رفتاراشونو تحلیل کنم. رفتاراشونو با من و با ماهی های دیگه. آخه من خیلی به درس آنالیز رفتار در علوم شناختی علاقه دارم!) البته گاهی هم بسته به مسیری که دارم طی می کنم از همراهیشون لذت می برم، اما هیچ تلاشی نمی کنم که کنارم بمونن. (البته با یه استثنا، از نوع ولی افتاد مشکل ها و موج خون فشان اینا … سخت و شیرین بود.)
گاهی هم هیچ خوش ندارم ماهی خاصی دور و برم بپلکه اما بعضیاشون خیلی سمجند. یه بار یکی از همون خیلی سمجا تعادل قایقمو بهم زد، خودم از قایق پرت شدم بیرون و اگه دستم به دیواره ی قایق بند نبود، دیگه اینجا نبودم که تو بهم بهتان ماهی گیری بزنی! اون ماهی هم خودش زخمی شد و خون بار!
بدی این قایقران اینه که این حادثه ها محتاط ترش نمی کنه!
در کل فراموش نکن من ماهی گیر نیستم و ماهی گیری هم دوست ندارم. نه تور دارم، نه قلاب. ماهی ها خودآزارن! تو چرا منو دعوا می کنی؟ تو اصلا همش طرف ماهی ها هستی…
پ ن: وقتی رفتی علوم شناختی بهم آنالیز رفتار یاد می دی

  قایقران wrote @

یه ماهی سمج، گیر سه پیچ داده به قایق من. هیش کی نیست به داد یه قایقران که یه گوشه گیر کرده برسه؟؟!!! به خدا این بار بازیگوشی هم در کار نبود! یه جای خیلی معمولی روندم…

ای آنکه هماره به جانبداری از ماهی ها کمر بسته ای! چاره ای اندیش قایقران را.

  قایقران wrote @

حالت تهوع دارم. نه دل، نه دست به سمت پاروها نمی ره. انگشتامو دیگه حس نمی کنم.
از تکرار متنفرم، این موضوع وقتی بغرنج می شه که این تکرار تلخ هم باشه… دلم می خواد با استفراق همه ی این تلخیهای تکراری رو دور بریزم…
ببخشید که آلودگی نوشتاری ایجاد کردم….

  yekvahid wrote @

به قایقران:

یک‌وحید داره یاد می‌گیره کمی درنگ کنه!

پس از درنگ :

می‌گویی ماهی‌گیر نیستی و فقط قایق‌رانی. حالا یا قایق‌رانی آن‌قدر لذت داره که به خطر غرق شدن هم می‌ارزه یا نه. (جواب‌های دیگر یعنی ادامه همین وضع و تکرار مکررات!) اگه می‌ارزه که خوب باید کمی قوی‌تر شوی و حدس می‌زنم می‌توانی مثل همیشه از پس‌اش بربیایی وگرنه برای مدتی قایق‌رانی را هم فراموش کن. به تفریحات سالم دیگر بپرداز!

  قایقران wrote @

روشن نیست منظورم از قایقرانی، زندگی بود؟ ولی به شیوه ی خودم. من دارم زندگیمو می کنم و تور هم نگستردم اما… وقتی قایقرانی یعنی همون زندگی، دیگه نمی شه هر وقت خوش نداشتی بری تنیس بازی کنی… مگه اینکه کلا از عالم خاکی رها شی;)

ماهی ها همه جا هستند. گاهی منبع انرژی اند… اما وقتی می شینن رو اعصابت و وسایل ارتباطی مثل موبایل _که قایقران همیشه با داشتنش مشکل داره_ حتا تو زمین تنیس هم آنتنتو به ماهی ها می ده… دیگه اوضاع غیر قابل تحمله.

اگه فرصتی دست می داد، دیروز آشفته و خوی کرده (ولی نه خندان لب!) می اومدم زیر اون پنجره که یه ردیف گلدون پشتش داره، رو زمین می شستم و یه دل سیر شکایت می کردم و کار به کامنت نمی کشید. اما نشد دیگه!
آخه دیروز اینجا به قول صمد بهرنگی (افسانه ی محبت) تنهایی زورآور شد(ولی گریه نکردم!).

درد دوتاست. ماهی ها گوش کنین تو رو خدا:
اول اینکه بعضی از این ماهی ها اگه در تلاش نباشن که نقششونو از دوست به ماهی تغییر بدن، هم می تونن دوستای خوبی باشن، هم اگه زیرک باشن به بخشی از هدفای قایقران گیریشون (البته با ناراستی*) می رسن بدون اینکه رو اعصاب قایقران خط بندازنن و کاری کنن که دوستی هم خدشه دار شه. این درده که یه رابطه ی دوستی اینجوری نابود شه و حتا به ترس و احساسای ناخوشاینده دیگه بدل شه.
درد دوم یه دسته ی دیگه از ماهی هان که درد اول رو خوب می شناسن و اونقد احمق نیستن که از دوستی مونده و از عشق رونده بشن. اما مشکل اونا چیه؟ اینه که بلد نیستن دل به دریا بزنن و ولی افتاد مشکل ها و موج خون فشان اینا رو با قایقران تجربه کنن. در حالی که موج خون فشان بدجوری افسونشون کرده اما به قول فریدون مشیری می گن: مرا آن دل که بر دریا زنم نیست! بزدلیشون حال آدمو بهم می زنه و لحظات نابی رو نابود می کنه که صد حیف جای بازگشت ندارن.
در کل قایقران الان از ماهی ها ناامید شده.

به قول شاملو:
دنیا زندون شده نه عشق، نه امید، نه شور
برهوتی شده دنیا که تا چش کار میکنه مرده س و گور
نه امیدی چه امیدی؟ به خدا حیف امید!
نه چراغی چه چراغی؟ چیز خوبی میشه دید؟
نه سلامی چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم!
نه نشاطی چه نشاطی؟ مگه راه اش میده غم؟

* آره اصلا با ناراستی، دروغ مصلحتی، دروغ سفید! بهتر از به گند کشیدن همه چی نیست؟؟؟!!! به قول عبید زاکانی (یادم نمی یاد پند چندم از صد پند) :
در راستی مبالغه نکنید تا به قولنج و دیگر امراض مبتلا نشوید! (و دیگران را هم مبتلا نکنید.)
سخن به درازا کشید، بر قایقران ببخشایید.

  yekvahid wrote @

زیبا نوشتی

نکته‌ای دارم ولی می گذارم برای فرصتی دیگر فقط به نحوه قایقرانی خودت ، شکل قایقرانی دیگران و بقیه چیزها هم فکر کن

راستی حیف شد که وبلاگ فارسی‌ات به روز نمی‌شود

  قایقران wrote @

شیوه ی قایقرانی، یعنی شیوه ی زندگیمو تغییر بدم؟ کنش ها و واکنش های قایقران شیوه ی زیستنشو شکل می ده. ریشه ی این کنش واکنشها هم مثل همه، ترکیب غریبی از ایناست: یه دنیا احساس و تجربه و خاطره و گذشته و ترس و امید و دلهره و عشق و تنهایی و لذت و درد و رنج و دوستی و کمبود و عقده و پیروزی و غرور و شکست و عوامل محیطی و درونی (ژن فراموش نشه!)
پس می بینی که قضیه به این سادگی هم نیست. تازه من بی اغراق موفقم چون تا حدی نقاط قوتم و عقده هامو می شناسم.
به نظرم مشکل چندان هم فردی نیست. نه تقصیر قایقرانه نه گناهه ماهی ها! اصلا به قولی مقصر دونستن فرد روش متداول سیاسیه!
تو جامعه ی ما قایقران و ماهیگیر و ماهی آگاه نیستند. آموزش ندیدن. مهارت به دست نیاوردن. کنش ها و واکنش هاشون تند و شتابزده و احساسیه و اغلب ابعاد گسترده ی پیامد کاراشونو نمی سنجند. اینه که ناخواسته باعث رنج هم می شن.
ولی باشه در کل بازنگری می کنم و در طلب آگاهی می کوشم.
وبلاگ هم به یکی از نقاط ضعف برمی گرده. اینکه به قول دوستی من استارتم بد می خوره. اصلا بدتر کلید خاموش روشنم بیرونه….
راستی کسی جز یک وحید از اینجا رد می شه؟ من خوشحال می شم اثری ببینم. شاید یه نکته؟؟

  قایقران wrote @

دریغ از یه فانوس دریایی که با چشمکش نور به دل آدم بتابونه. دریغ!

  قایقران wrote @

حتا یه نور کوچولو؟؟ به یه کرم شب تاب هم راضیم!
راستی کی یه کرم شب تاب از نزدیک دیده؟ قایقران دیده. رو تنش عمود بر راستای بدنش خطای نوری به غایت زیبایی می درخشه.
راستی چقدر در این دنیا موجودات زیباتر و جذاب تری از ماهی ها وجود داره;)

  يک‌وحید wrote @

ولی قایقران آخرش باید ماهی بگیره! اگه با خودش رو راست باشه بهتره

  قایقران wrote @

خب آره! اما وقتی ماهی ها دل آزار می شن بد نیست آدم با موجودات دیگه سرگرم شه.

یادته گفتم قایقران یه بار درگیر یه ماهی شد… اولش فکر کرد برده گوهر مقصود ولی بعد دید این دریا موج خون فشان داره، نزدیک دو سال طول کشید تا قایقران از موج های خون فشان گذر کنه و بپذیره اون ماهی از تعلق آزاده. قایقران برای خودش آزمون گذاشت. ناگفته نمونه پیشتر هم یه میلیون بار این کارو کرده بود اما از فوریه به این ور به خودش سخت گرفت و البته زمان هم مثل یه معجزه گر که حضورش نامحسوسه به داد قایقران رسید. اما همیشه این بیم تو دل قایقران بود: نکنه با دیدنش همه چی به هم بریزه و اون همه( به قول تو) مدیریت برباد بره. اون لحظه بالاخره دیشب فرارسید…

فکر می کنین قایقران چی کار کرد؟ سوألمو عوض می کنم؛ چون قایقران تصمیم گرفت نقش فاعلی نداشته باشه این جوری می پرسم : فکر می کنین چی پیش اومد؟ نقش فاعلی نداشته باشه یعنی اینکه تلاش نکنه ماجرا رو در جهت خاصی هدایت کنه. به خودش دروغ نگه، جلوی خودشو نگیره و دست از مدیریت ماجرا برداره تا به اصل احساسش پی ببره.
از طرفی قایقران تو دوره ی دبیرستان ادبیاتش خوب بود این شعر رابعه کعب رو که عاشق بکتاش غلام برادرش شده بود، به یاد آورد (این حدس که برادرش بکتاش رو کشت که سخت نبود؟ نه؟) :

توسنی کردم ندانستم همی کز کشیدن تنگ تر گردد کمند

دیشب قایقران کمند رو سست کرد ببینه چی پیش می یاد. تا حالا یه میلیون بار دیگه هم کمند رو سست کرده بود (به علاوه ی اون یه میلیون بار که کمند رو کشیده بود… طفلی قایقران!) و هر بار نتیجه یکی بود کشیده و نکشیده قایق رم می کرد به سمت اون ماهی…
چه خوبه آدم به مرحله ای برسه که توان رو به رویی با واقعیت رو داشته باشه. بتونه خودشو رها کنه. با خودش روراست باشه. احساس، چیزی نیست که بشه براش تصمیم گرفت یا بهتر بگم قایقران ما خیلی پراگماتیست نیست.

اینکه دیشب چی سر قایقران اومد باشه برای فردا.

و اما مامان قایقران… من در عجبم که این مامانا چه جوری بو می کشن که قایقران با یه ماهی قرار داره؟؟؟؟ یعنی ماهی ها اینقد بوشون رسوا کننده است؟ قایقران که دست و دلش نلرزید به قول م. امید (اخوان ثالث): نه دست صفای زلفک رو پریشید، نه تیغ صفای گونه رو خراشید، نه دلی بی آبرو بازی در آورد، پس چرا تا آخرین لحظه که تو دیدش بودم دو چشمش نگران دنبالم کرد؟؟؟ چه حس عجیبیه این مادری… اگه مادری از این جا رد می شه به من می گه مامانا چطور حس می کنن؟ حس شیشم و هفتم از کی فعال می شه؟ از وقتی جنین با اولین تکوناش حرکت مستقلشو رسما اعلام می کنه؟

  يک‌وحید wrote @

منتظرم!

  قایقران wrote @

قایقران از یک وحید معذرت می خواد که دیروز در حالی که باز با اون ماهی بود، به یک وحید سر زد و بعدم بی مقدمه رفت و در حالت خوش بینانه ;) یک وحید رو نگران کرد.
اما وحید جان نگران نباش دست و دل قایقران دیگه به عشق ورزیدن به این ماهی نمی ره. حتا اگه الآنم بیشتر از تمام ماهی های دنیا با پیچ و خم های فکر قایقران آشنا باشه. حتا اگه بیشتر از تمام ماهی های دنیا از حالت چشای قایقران بفهمه که قایقران الآن داره دروغ می گه یا حسادت می کنه یا غصه می خوره یا راست می گه یا تمرکز نداره یا مهر می ورزه یا می ترسه یا ناامیده یا پر انرژیه یا…
کاری که قایقران داره می کنه خیلی دشواره؛ من دوستش دارم وحید. نمی خوام رابطه از عشق به نفرت بدل شه. چرا نباید از عشق به دوستی بدل شه؟؟؟ همون طور که از دوستی به عشق بدل شد. کسی اینجا هست که چنین تجربه ای داشته باشه؟؟؟ و بدونه رابطه ی عاشقانه اگه به رابطه ی دوستانه بدل شه چه دوستی فوق العاده ای می شه؟؟؟ چرا رفتن ها غالبا با به گند کشیدن همه چی همراهه؟ با لجن مال کردن اون همه خاطره ی زیبا؟ با حالت دو بازنده که میدونو ترک می کنن و تقدیر رو برنده می دونن؟ و یا در حالت خوبش با حذف همدیگه.
درسته، درسته، من قبول دارم احساس آدم قابل برنامه ریزی نیست. که بهش بگی تا حال عاشق بودی از حال دوست بدار. برای منم آسون نبود که. گفتم دو سال زمان برد تا این تغییر صورت بگیره. الآنم دارم مدیریت می کنم ماجرا رو ;) و اونم به شدت مدیریت می کنه و اقرار می کنم که مدیریت حضوری از مدیریت پیام های اینترنتی بسی سخت تره. اما داریم از پسش بر می یایم و خودم در حیرتم از این توانایی! البته تضمینی نیست تا آخرم بتونیم! ;)

  قایقران wrote @

ناخوشم… نه بابا فکر ناجور نکنین. حال و هوای عاشقی نزده به سرم.
تا حالا تونستیم… اما چرا کسی باور نمی کنه؟؟؟ چرا نمی ذارن یه آب خوش از گلومون پایین بره؟ چرا دوستی یه قایقران با یه ماهی که همش خلاف جریان آب شنا می کنه، خشم بزرگان رو برمی انگیزه؟؟؟ چرا ماهی هایی که ظاهر و آینده ی متشخص دارند اینقدر توصیه می شن، حتا اگه بیشتر شبیه گوسفند باشن تا ماهی؟؟؟
چرا هیشکی باور نمی کنه ما درسته که وقتمونو با هم می گذرونیم اما تا حالا از دلتنگی و عشق نگفتیم بلکه از دانش و دوستی گفتیم… چرا هیشکی تغییر رو باور نمی کنه؟؟؟ چرا همراهی با یه ماهی پویا جرمه فقط چون یه زمان عاشقش بودم؟؟؟ چقدر نادونن اونایی که محدودیت ایجاد می کنن… نتیجه برعکسه: با حساسیتای بیجای اونا من بیشتر تحریک می شم عشق بورزم تا دوستی کنم.
دوچرخه سواری گروهی فردا… مگه بازم معجزه ی ورزش به داد قایقران برسه.
آخر هفته خوش.

  قایقران wrote @

خیلی چسبید… خیلی هم سحرخیزی نکردیم، ساعت پنج و نیم راه افتادیم. این مصدومیت کشدار رو اعصابم بود، رفقا مرام گذاشتند و به پای مصدوم ما اومدن! خلاصه ی کلام: در بدترین حالات جسمی و فکری ورزش کنید و معجزه اش رو ببینین.
برنامه ی ماهی ام* هم امروز ورزش بود، اما از بیم” توبه فرمایان” امروز بی خیال همراهی شدیم و جدا جدا ورزش کردیم.
* تصحیح: ضمیر مالکیت میم رو از آخر ماهی حذف می کنم. این ماهی از تعلق آزاده! بی اختیار یاد این مناجات پیر هرات افتادم:
الهی! اگر یک بار بگویی بنده ی من! از عرش بگذرد خنده ی من.
پانوشت 1 : هنوز معتقدم این ماهی بهترین بهترین همراهم بوده.
پانوشت 2 (اعتراف) : امروز کمی دلتنگشم. علامت بدیه؟؟؟

  قایقران wrote @

بله! علامت بدیه. بدتر اینکه علامت بد دوطرفه است;) قایقران یکه حرف و لجباز که موج خون فشان یادت می ره، بکش که حقته. شعور نداری جای خطرناک نرونی… بکش… از ریسمون سیاه و سفید نمی ترسی، بکش… آره.. علمی نگاه کن… آره اینا همه تغییرات هورمونیه… اما دردش که همون درده… بکش. “توبه فرمایان” “به هرزه باد هوا بر آهن سردت دمیدند”… بکش. خلایق هر چی لایق…بکش. درس نمی گیری که… بکش. از ماست که برماست … بکش. اونم که از تو بدتر. لعنت به تو!
هر سو کشید، مرا، پی خویش، دربدر
این خوش پسند دیده ی زیباپرست من
حالا زود قضاوت نکنین و از آب گل آلود ماهی نگیرین. قایقران هنوز هیچی بروز نداده. اونم همین طور. فقط شواهد کمی نگران کننده است، فقط کمی، همین!

  پویا wrote @

به قایقران: ادعا کافی نیست باید عملا مواظبت کرد!

  قایقران wrote @

به پویا:
بله به عمل کار برآید به سخنرانی نیست.. دو روزه ندیدمش. صبح ها با اون نمی رم دوچرخه سواری، دیروز بحث فلسفه علم با اون بیشتر خوش می گذشت تا کلاس برنامه نویسی.. ولی قایقران مواظبت کرد. اینا یعنی عمل دیگه : اعمال جانکاه. دیشبم که تلفنی پیچوندمش… همین قدرشم از قایقران بعیده، اگه بدونی چه شوریده سری بوده این قایقران! این همون قایقرانیه که تا ماهیش لب تر کرد که اردی بهشته و دلش عطر شکوفه های بهارنارنج می خواد… قایقران شب تو راه شمال بود تا براش یه گردنبند از شکوفه های بهارنارنج بیاره و جیبای گرم کنشو که لحظه ی وداع به قایقران داده بود، پر از شکوفه کنه. نمی دونی پویا چه عطری بود… نمی دونی تا یه مدت چقدر از این عطر سرمست شدیم…. باده ی ناب خورده است این قایقران حالا هر چقدم خربزه بخوره باز بوی شراب می زنه!

باده ی ناب خورده ای، نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند، خربزه در دهان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن

خدای من به سر قایقران چی می یاد؟

  يک‌وحید wrote @

لطفا زحمت‌هایت فراموشت نشود.
قطعا دیدن ندیدن دیدن ندیدن معنی‌اش تازه کردن زخم گذشته است که تازه کل بسته بود.

به نظرم باید کمی قاطع باشی حتی با خودت.

من اگر ندیده بودم کسی را که با خودش فاطعانه برخورد می‌کرد می گفتم نمی‌شود.
ولی می‌شود.
به شرط نگاه از بالا!
یادم می‌آید گاهی این نگاه را داشتی، نه ؟

  قایقران wrote @

آیین تقوا ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه؟
(اینو نامجو قشنگ خونده:)
بعد از 5 روز دیروز دیدمش. تمام 5 روز هم من گفته بودم نه. اما حق با تویه؛ این یعنی تازه کردن زخم… دیشب تا خود صبح خوابای درهم می دیدم. اما ….
سکوت می کنم.
حافظ نبودی زینگونه بیدل گر می شنیدی پند نکوخواه
اما امروز من می خوام ببینمش.. می رم زنگ بزنم… (زیاد نگران نباش، هیچی بروز نمی دم از حال و هوام. درست مثل این 5 روز حداقل از دید ناظر)

  قایقران wrote @

اون روز زنگ نزدم… یهو تمام شوری که داشتم فروکش کرد. اما شبش تقریبا تصادفی چند دقیقه دیدمش که شوریدگی از چشاش می بارید.
فرداش باز من گفتم نه. دیروز هم گفتم نه.
یک وحید راست می گه قاطعیت لازمه. یک وحید می گه پرونده های عاطفی هیچ وقت بسته نمی شن. این حرفش منو همش می ترسونه…
تا حالا راضیم در مجموع، خیلی وقتا خیلی قاطع بودم. نه اینکه تصمیم بگیرم براش نه! شورم یهو از بین رفته… اینم دلیلش ساده است، تجربه! کمی بزرگ شدم. دیگه به قول مولانا از این سوکشان، آن سوکشان خسته شدم. یه آرامش نسبی می خوام که تو این رابطه نیست… خیلی وقته که نیست. پس ای قایقران قاطع باش! ای دوستان دعا کنید!
لذتهای عمیق، رنج های عمیق تا کی؟ کمی اعتدال بهتر نیست. رابطه ی دو تا آدم افراط تفریطی خیلی پر تضاد و پر اصطحکاکه.
دیشب با مامان حرف زدم. از چند تا دروغی که فکر می کردم بهش گفتم وجدان درد داشتم و اومدم بهش بگم که خودش موارد دروغای منو با جزییات روز و ساعت گفت. من هنوز درشگفتم… مادری از اینجا رد نمی شه؟؟؟ اگه رد می شه بدونه همون موقع دروغ رو به رخ بچه کشیدن (اگه اون مادر اونقد بدشانسه که بچه اش شبیه قایقران باشه) خطرش اینه که بچه سر لج بیفته و قدرت فکر کردن و تصمیم گرفتن و از دست بده. از ما گفتن. برخورد مامان خیلی به من کمک می کنه که قاطع باشم.
من آنچه شرط بلاغت است با تو می گویم
تو خواه از سخن من پند گیر خواه ملال

  قایقران wrote @

دل رفت از کف… (صدیق تعریف “دل رفت از کف” رو قشنگ خونده گوشش کن)
قایقران با زخمهایی کهنه که سر باز کردند و زخمهایی تازه برخواهد گشت… که
این بار من در عاشقی یکبارگی پیچیده ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
دل را زجان برکنده ام، از چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
این بار عقل من ز من یکبارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام
از زخم او زاری مکن، دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام

  قایقران wrote @

شده در شرایط دشواری گیر کنین و برای پیدا کردن مسیر اصلی زندگی پردغدغه باشین و سرگردون. هیشکی هم نتونه به آشفتگیتون سامان بده… برای منم شده، دستاورد این سفر رو همین یکپارچگی که ماهی ام بهم داده بس.

  قایقران wrote @


دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست ترا می جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رج می زند.
بی نجوای انگشتان ات
فقط.-
و جهان از هر سلامی خالی ست.

  قایقران wrote @

نسوزد جان من یکباره در تاب
که امیدت زند گه گه بر او آب

  قایقران wrote @

خب دیگه از قدیم گفتن هرکی خربزه بخوره پای لرزش هم…
لرز قایقران ناپرهیز هم از چند روز دیگه شروع می شه…
ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش…
بله وحید خان! مرغ زیرک هم به دام می یفته. دیرتر و با دامی سخت تر… برای من اینطوری بود که صیاد هم در شگفتی موند از دیدنم در دام… باورش نمی شد… اون همه اشتیاق و اون همه ناباوری اینه عاقبتش دیگه… امان از بی تجربگی…

  يک‌وحید wrote @

نمی‌دونم چی بگم فقط باید یادآوری کنم سال سختی در پیش روست!

  قایقران wrote @

باده تا هست بنوشم، چو خم از باده بجوشم
به نگاهت بفروشم همه عقلم همه هوشم
پرده ی شرم درم، قدرت پرهیز بسوزم
به سراپای تو یک پیرهن از بوسه بپوشم…
آذر خواجوی
می دونم، اما فک کن تو اوج سختی ها یه چهره ی دوست داشتنی با یه لبخند عمیق ،حاکی از درک و تفاهم، بیاد جلو چشم… بهت نیرو بده برای ادامه دادن…

  شبستان wrote @

وبلاگ شما عالیست!
من شما رو لینک میکنم.

  قایقران wrote @

خب دیگه.. باده امروز ساعت 11 تموم شد… گریه نکردم اولین بار بود که گریه نکردم. امیدوارم به قول دانته به سختی یک سنگ پرورش یابم. به پیش قایقران! راه سختی در پیش دارم. آخرین پیغام ماهیم:
_ بازی کنم
یا هر لحظه از زندگی ام را بر این حریف رند
که نامش زمانه است
ببازم؟

_ بازی کنم!
از باختن نهراسم!
چونان که پشت مرگ بلرزد
این گونه باخت چه زیباست؟!

  قایقران wrote @

be ghole sohrab, boghz mesle chatre varune tu galume … sakhte… be sakhtiye sang parvaresh yaftan sakhte

  قایقران wrote @

chare ine: unghad darso mashgho poroje ….. berize saret ke mahi o mahigiri o ghayegh az yadet bere! dele khosh siri chand?? be ghole sohrab

  قایقران wrote @

vali khob momkene az darso poroje khaste shi va dobare havase kami sheytanat tamame tatilateto ke bayad be dars migzasht hadar bede!! to adam nemishi ghayeghran!… khoshhalam in bazigushi omresh 2 hafte bishtar nabud! allez ghayeghran! au boulot

  قایقران wrote @

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.

نه، نه، نه… اشتباه نکنین.. هیچ حجمی به این تنهایی شبیخون نزده…
«یک وحید» راست می گه… مگه به این سادگیاست؟ مگه پرونده های عاطفی بسته می شن؟؟؟ هر کی می یاد و می ره یه جورایی همیشه هست… حالا حضورش کمرنگ پررنگ داره، اما هیشکی کاملا نمی ره… می خواد شبیخونش چند ساله باشه می خواد چند روزه!
نه بابا دوباره ننشستم عزا بگیرم… یعنی اینقدر گرفتارم(نه از نوع «دچار» به قول سهراب) که به این حرفا نمی رسه… اما دارم به این تنهایی عمیق فکر می کنم… به بازیگوشیهایی که گاه ابعادش رو کمتر از اونچه هست می بینم… آیا این همه حاصل تجربه های تلخه؟ دوستی می گفت یه بار که عاشق بشی می فهمی عشقی وجود نداره! و بعدش شاید خطرناک بشی… مثل قایقران… بگی هیشکی بدتر از خودت به این بیماری مبتلا نمی شه که! پس آدما و احساساتشونو جدی نگیری… و گاهی هم سر به سرشون بذاری… این وسط اگه هم بازیت هم قواعد بازی رو بدونه خوبه، اما اگه ندونه و بار اولش باشه این تویی که تبدیل به یه تجربه براش می
شی… تجربه ای که ثابت کرده عشقی وجود نداره…


Sorry, the comment form is closed at this time.