دو مثال مناسب برای پست قبلیام یافتم.
اول – رابطه پدر و مادر و فرزندشان. والدین با خیال راحت و بدون دقت خوب و بد را امر و نهی میکنند تااینکه ناگهان متوجه میشوند ممکن است فرزندشان از دستشان برود! گاهی به موقع میهراسند، ولی عموما دیر! تازه بعضی وقتها مادرها پا را از این فراتر میگذارند ومیخواهند با روشهای مختلف پسر و یا دختر را بعد از ازدواج دوباره بدست بیاورند که من یاد ماجرای رقیب و اینها میافتم!
دوم – رابطه فرزندان با والدین. بچهها معمولا با خیال راحت از اینکه والدین مجبورند همراهی کنند یکهتازی میکنند تا آنوقتیکه ناگهان میهراسند که شاید آنها را از دست بدهند – احتمالا با مرگ یا چیزی شبیه به آن. تازه به یاد بدست آوردن دل آنها میافتند و …
پینوشت اول – دوستم فکر میکند کلمات “خیال راحت” نامناسب است و اتفاقا والدین هیچ موقع خیالشان راحت نیست. با او موافقم ولی فکر میکنم اتفاقا از نظر حکومت بر دل فرزندان گاهی زیادی خیال آنها راحت است!
پینوشت دوم – خواستم دوباره حال مادران آینده را بپرسم - نمیگویم چند تا ولی حداقل سهتایی هستند!- گفتم این را ببینند گرچه کمی ابتدایی است ولی دلنشین است.
سه تا يا چهار تا
حداقلشو ميگما