آرشیو برای ژوئن, 2007
کلید رسید
امروز بالاخره پذیرش علوم شناختی به دستم رسید!
گرچه به قول همسایه محترممان – که قبلا داستان دیگری از او را اینجا نقل کرده بودم – شروع کاری هنر نیست، اتمامش هنر است!
ولی من کمی ذوق دارم. ذوق کودکانه، بچهگانه، احساسی …
پینوشت اول – دلم کمی فحش میخواست راحت شدم.
پینوشت دوم – حالا منتظر بقیهشان(+و+) و هستم تا انتخاب کنم. کسی شناختی از علوم شناختی ندارد؟
ماهیگیری
من همیشه ماهیگیری را دوست داشتم. خیلی لذتبخش بود که ماهی لیز را اسیر خودت کنی. ماهی زیبا را! و هرچه آبها خروشانتر ماهیگیری جذابتر.
من ماهیها را برای خوردن صید نمیکردم. برای زندگی کردن صید میکردم. این را ماهیها در نگاه اول میفهمیدند. فکر میکنم ماهیها هم برای همین من را دوست داشتند.
ماهیگیری با قلاب را دوست نداشتم. ماهی را زخمی میکند. تور باید انداخت! توری بزرگ ولی نه چندان محکم.
من ماهیگیری با تور سست را دوست داشتم. نباید نهنگ شکار ميکردم. اگر نهنگی میآمد بهتر بود تورم پاره شود. میرفت و من را با تور پارهام تنها میگذاشت.
تور من لطیف بود از جنس ابریشم. نباید ماهی من آزرده میشد.
من سوراخهای تورم را کوچک نمیگرفتم. ماهیهای ریز به درد من نمیخوردند. باید اندازه میبودند.
من از بهترین صیدم یک ماهی به یادگار دارم. وقتی فکر میکنم میفهمم چرا عاشق این ماهیام هستم. واقعا گرفتنش سخت بود و البته نگهداشتنش سختتر.
حالا که نگاه میکنم میبینم که من این ماهیام را بیشتر از ماهیگیری دوست دارم.
نمیدانم حالا من صید بودم یا صیاد!
پینوشت اول – ماهیگیری لذت بخش است تورها را پهن کنید گرچه بعدش میفهمید که ولی افتاد مشکلها.
پینوشت دوم – بعضی را میشناسم که بعد از پارهشدن تور ماهیگیری را رها کردهاند، بهآنها حق میدهم ولی درکشان نمیکنم!
پینوشت سوم – بعضی را میشناسم که ماهی بودهاند و بعد از فرار از توری حالا خودشان با قلاب ماهی میگیرند. کاش حالا اقلا کرم خوبی سر قلاب بزنند. هر چه فکر میکنم نمیفهمم چطور میخواهند با آن ماهی همدم شوند حتما میخورندش!
پینوشت چهارم – بعضی صید شدند ولی هنوز راضی نیستند، تقلای زیاد میکنند. میترسم اینها بهجای آزادی دچار پتکی شوند که تقلا فراموششان شود!
پینوشت پنجم – بعضی کلا صید را دوست دارند. ماهی میگیرند و بعد آزاد میکنند. اینها حواسشان هست که اگر ماهی اهلی شد. دلش لرزید. شاید بدهیای به حسابشان نوشته شود!
پینوشت ششم – بعضی هم کلا مثل همیشه دنبال ماهی تازهاند و نمیفهمند که اگر ماهیشان را در آب نگهدارند همیشه تازه میماند. حتی گاهی اگر اشتباهی فریز شده باشد در گرمای دوباره سر حال میشود. ولی بهترین راه این است که با ماهی در آب بروی و دل به آنجا خوش کنی!
پینوشت هفتم – من هر چه میگذرد بیشتر ماهیگیری را از روی دست دوستان یاد میگیرم، حالا اگر زد و کسی بلد نبود مراجعه کند یادش میدهم. ولی بداند که با روش من خودش هم صید خواهد شد، صید ماهیای که قصد صیدش را داری!
پینوشت آخر- طولانی شد ولی میشود بعد از خواندن اگر چیزی از ماهیگیری نمیدانم به من یاد بدهید!
در انتظار کلید
باید سرت بیاید تا درکش کنی!
چند روزی است که دلهره دارم مثل پشتکنکوریها. تا الان توانستم بهرویم نیاورم. صبر کردم و صبر کردم. بالاخره صبر آدم سی ساله کم نیست. ولی یکی دوساعتی است که دیگر نمیشود. شنیدم امروز نتیجه پذیرش یکی از دوستانم با پست به دستش رسیده ولی خبری از نتیجه من نیست. بدیاش این است که کلید صندوق پست هم به دسته کلید دوستم ملحق است و دوستم هم یکی دو ساعت دیگر میآید!
پس بازهم باید صبر کنم.
پینوشت اول – نمیدانم وقتی میخواهم اهمیت موضوع را به رویم نیاورم به جای اینکه کلا چیزی نگویم چرا اینجا مینویسم.
پینوشت دوم – راستی، این دوستان محترم در دانشگاه چرا به جای پست از میل استفاده نمیکنند که کلید و اینها نخواهد!
غافلگیری فرانسوی
چند ماهی است زبان فرانسه میآموزم. ولی انگار امروز اولین درس مهم را از معلم خصوصیام یاد گرفتم.
امروز خانم معلمم - که در حال یادگیری معلمی هم هست! - از روی کتابی درس میداد که به اصطلاحی رسید و از روی آن پرید و بقیه درس را ادامه داد. من که تازگیها علاقهام به یادگیری زبان بیشتر شده، پرسیدم که این اصطلاح یعنی چه؟ معلم گرامی من که در زبان انگلیسی چندان ماهر نیست، با تردید یک اصطلاح انگلیسی را به عنوان معادل به کار برد. با خودم کلنجار رفتم که خودم را به فهمیدن بزنم ولی دیدم نمیشود و درست لحظهای که احساس کردم زبانآموز علاقهمندی شدهام با جواب معلمم از پرسشم پشیمان شدم.
معلم من که همیشه معنی لغات را نقاشی میکرد اینبار با اندکی درنگ – در توضیح آن اصطلاح فرانسوی – تختخواب دونفره پشت سرمان را نشان داد!
پینوشت اول - اگر متوجه نشدید، موضوع درس L’AMOUR بود.
پینوشت دوم – فکر کنم لازم است یکدوره فشرده چند روزه برای یادگیری لغات و اصطلاحات مبتلابه بگذرانم. شاید این اولین قدم یادگیری زبانهای خارجی خصوصا فرانسه باشد!
پینوشت سوم – اوضاع یادگیری فرانسه نسبتا مرتب است، گفتم نگران نشوید!
پینوشت چهارم – صدای نامجو وقتی میگوید : ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو … شنیدنی است حتی برای کسانیکه با او رفیق نیستند. امتحان کنید!
همت بلند
تمامش کرد
نامجو دوستی
اول – من هم منتظر اعلام شماره حساب نامجو برای خارج نشینها میمانم.
دوم – هنوز نتوانستم جای خوبی برای لینک موسیقی زمزمه پیدا کنم، پس لینک صدای حبیب را برای شعر به کجا چنین شتابان را اینجا میگذارم.
زنگ زدم، شما هم زنگ بزنید لطفا
از وقتی فیلم سنگسار دختری در عراق را دیدم، حالم بد است. گاهی یادم میرود ولی تا موضوعی پیش میآید دوباره بغض گلویم را میگیرد. دلم را خوش میکردم که در عراق بوده و البته ماجرا را هم که پیگیری کردم دیدم بیشتر قومی بوده تا مذهبی. حال چند ساعت دیگر در ایران، در تاکستان قزوین(متن انگلیسی).
به پیشنهاد دوستانی زنگ زدم به قزوین چون مستقیم و بدون تلفن اینترنتی توانستم آنجا را بگیرم کمی میترسیدم. توضیح دادم که خیلی بد میشود. اینجا خبر شدیدا پخش شده و به زحمت اثر فیلم قبلی – که البته مربوط به عراق بود – کم شده است. به دفتر استانداری قزوین وصل کردند با رئیس دفتر استاندار صحبت کردم و او جزئیات خبر را از من پرسید و گفت قطعا دروغ است و بزودی تکذیب میکنیم. من نمیدانم واقعا خبر از اول راست بوده یا نه و نمیدانم که اگر راست بوده الان به خاطر این اقدامات و علنی شدن، سنگسار را به تاخیر میاندازند یا نه ولی خوب میدانم تماس ها موثر است.( کد ایران : 0098، کد قزوین 281، استانداری قزوین 3682811 تا 16)
یادم میآید قدیمها وقتی سریالی را از دست میدادیم با برادر و بقیه خانواده قرار میگذاشتیم که چند بار به روابط عمومی تلویزیون تماس بگیریم و تقاضای تکرار بدهیم. بارها اثر میکرد!
من شخصا احساسم این است که بدنه حکومت مردم عادی هستند گیرم کمی ریاکارتر و البته مانند مردم عادی جوگیر. تماسها البته باید به جا و به فرد مؤثر باشد و البته استدلالها هم با ادبیات قابل قبول آنها. لطفا هدف را هم گم نکنیم هدف فعلا عقب انداختن سنگسار فردا صبح است نه آزادی، تغییر حکومت و …
این هم برخی نوشتههای دیگران ( +، +، +، +، +)
پینوشت : ظاهرا اجرای حکم فعلا متوقف شده ( منبع غیررسمی و منبع رسمی )
اندر باب مستراح
سال آخر دبستان همسایهای داشتیم که برای پسرش – که همسن و همبازی من بود - دنبال مدرسه مناسبی میگشت. کودکانه به او گفتم که هم بازیام را هم کلاسم کند. هم سایهمان پرسید توالتهای مدرسهتان چگونه است؟ پسرم دوست دارد توالت آن عمیق باشد!
از آن ماجرا بیست سال میگذرد و حالا دیگر این معیار انتخاب محل تحصیل برایم کمتر از قبل عجیب است. هر دانشگاهی که پرونده گذاشتم سری به این مکان مهمش زدم تا وضعیت یافتن آب در آنجا را بررسی کنم. و در موقع مقتضی معیار دیگری برای انتخاب دانشگاه داشته باشم!
پی نوشت اول : توالت میتواند اسم مستعار باشد. تخیلتان را به کار بیاندازید!
پی نوشت دوم : کامپیوتر من در پی رقیبدار شدن با من قهر کرده فعلا نمیتوانم هیچکاری کنم. نه چیزی بخوانم نه بنویسم!
الاکلنگ
بچه که بودیم یکی از بهترین بازیهایمان الاکلنگ بود. آن موقع تنها تفریح بهجز برنامه کودک تلویزیون پارک بود و مهیجترین بازی چند نفره آنهم، همین وسیله دوستداشتنی.
حالا شاید بیست سالی از آن زمان گذشته است ولی هنوز میبینم که محبوبترین بازی روزانهمان همان الاکلنگ قدیمی است البته کمی اوضاع فرق کرده و محدودیتها کمتر شده و امکان بالاتر رفتن فراهم شده. گاهی آسوده آنقدر بالا میرویم که یادمان میرود اگر همبازیمان ناگاه از جا برخیزد معلوم نیست سالم بمانیم!
من اینروزها دنبال بازی جدیدی میگردم که بتوانم با دوستانم همزمان بالا و پایین بروم. نمیدانم شاید پیدا شود شاید هم نه ولی دیگر دلم الاکلنگ نمیخواهد!
پینوشت اول : لطفا کسی من را به این بازی دعوت نکند، اصلا دوستش ندارم.
پینوشت دوم : هنوز کنار زمزمه نتوانستم جایی برای لینک صدا پیدا کنم برای همین اینجا لینک صدای شجریان را میگذارم.( باید روی عنوان آهنگ کلیک کنید!)