دختری- که به مدرنی او در عمرم کم دیدهام- گفت دوست دارم ازدواج سنتی کنم!
گفت حوصله تلاش طولانی برای آشنایی را ندارم.
گفت فهمیده خیلی تفاوتی در نتیجه ازدواج ندارد، آخرش همه ناراضیاند!
دنیا دور سرم میچرخید. لبخندی زدم و خزعبلاتی گفتم. داشتم فکر میکردم شاید روزی برسد که امثال اویی بگویند ماجرای حقوق زنان و حجاب و دیه نصف و … سرکاری است و ما همان خانه نشینی و پردهپوشی را ترجیح میدهیم!
پینوشت اول : شاید روزی برسد ولی فکر کنم من نمیخواهم آن روز را ببینم.
پینوشت دوم : بیحوصلگی بد دردی است. کاش راه علاجش را مییافتم. خیلیها این روزها با من همدردند!
چه جالب…..
شاید…