دوستم مرا هم دعوت کرد و من به بهانهاش اینجا را راهانداختم!
آرزو هم مثل همهچیز این دنیا سیال است. تغییر میکند و تغییر میدهد. هر چه به او نزدیک میشوی دوباره از او (آرزو) دور میشوی. اگر حتی فلسفی نگاه نکنیم باز همینگونه است. مثلا من آرزو داشتم آرام و بیدغدغه به خواندن برسم و اکنون که کمی نزدیک شدهام تازه دغدغهها و آرزوها فرا میرسد. حال غریبی است که همیشه راضی نباشی و همیشه هم در نظرت حق با تو باشد و البته همیشه به همین دلیل خودت را سرزنش کنی. تصمیم دارم کمی از این حال درآیم!
از مقدمه که بگذریم من چند آرزوی ساده دارم
آرزوهای عمومی
آرزو دارم دنیا سریعتر و کمهزینهتر به سمت خیر پیش رود و ایران هم یا حداقل هزینههای آن کمتر به دوش کمداراها بیافتد والبته مقصود من بیشتر فرهنگی است تا اقتصادی.
آرزو دارم مدارا و همزیستی عمومی شود و همه جا مثل سواد آموزشش اجباری.
آرزو دارم هرچه ایدئولوژی در عالم است و هرچه ایسم- از ملیگرائی تا مذهب- همه نابود شوند.
آرزو دارم همه بخندند و شاد باشند. همه از نزدیکترین به خودم تا کسی که هیچ نمیشناسمش.
و البته چون آرزو حدی ندارد این بازی می تواند ادامه هم پیدا کند…
خواستههای شخصی
میخواهم ببینم و بشنوم و بخوانم (با همین ترتیب) همه چیز را و همه کس را، می دانم که نمیشود. حداقل لیستی با بیست موضوع همیشه همراهم است که یادم بیاورد که نشدنی است، ولی آرزو است دیگر.
میخواهم زود پیر شوم و زود پیرنشوم. میخواهم کودکانه تصمیم بگیرم و سرخوش باشم بیهیچ دغدغهای و پیرانه بفهمم که چه تصمیم بدی گرفتهام و پیرانه تحمل کنم و دم نزنم. (این شاید بشود خودآزاری مزمن!)
میخواهم راهم را، راه دوست داشتنیام را بیابم. هیچ دوست ندارم از چیزی روزی بگذرانم که در راه من نیست. میخواهم همیشه آنقدر صبرم و توانم باشد که فقط کار دلخواهم را بکنم. باز دیدهام و میدانم که نمیشود!
میخواهم در جمع باشم در جمع دوستان ولی تنها. با همه دوست و حتی عاشق هم ولی تنهایی. چیزی که در این سالها کم داشتهام.
آرزوهایی در چند قدمی ( لطفا هر که مسئول این بازی است اینها را زودتر برآورده کند.)
از پس این زبان عاشقانه (فرانسه عزیز) و چند زبان دیگر هر چه زودتر برآیم.
زودتر درس دانشگاهم آغاز شود و دلم بندش شود!
و کمی سالمتر شوم. (این دیگر کاملا مادی است. حوصلهام از کم تحرکی سررفته و ورزش و سبکی میخواهم.)
بتوانم آزادانه برای بودن یا نبودن در اینجا تصمیم بگیرم و هیچ اجباری برای هیچ انتخابی نباشد. البته اگر دختر بودم می نوشتم از آرزو گذشته و من خواهم ماند.
دوستانی در اینجا یافتهام دوستداشتنی. دوستدانی در ایران داشتهام به یادماندنی. دوست دارم دوستان قدیم و جدیدم را با هم اینجا ببینم.
خوشی همه و خصوصا دوستم را ببینم و او هم به همه آرزوهایش برسدحتی با اینکه با چندتائی از آنها همراه نیستم چه کنم دوستش دارم دیگر!
و آخر اینکه بالاخره از خودم راضی شوم.
من هم دوستان جدیدم را به این بازی دعوت میکنم. رهی(رهیانه) و بانو، ساینا(گلگشت) و امید(یادداشتهای یک نویسنده).
gahi arezoohaye adam ba arezooye yeki dige talaghi dare yani roo dar rooee oon vaght adam nemidoone baraye arezooye khodesh kooshesh kone ya baraye arezooye digari doa..
manteghe ravanshenasi mige bayad arezoo konam aval be arezoohaye shakhsit beresi bad omoomi…