بایگانیِ آوریل, 2007

لذتِ “بردن”؟

امروز بعد از مدت‌ها بسکتبال بازی کردم. با دوستم، دو نفره و به شیوه ابداعی خودمان. من در گذشته شاید ده سالی بسکتبال بازی می‌کردم و دوستم دو، سه سال. دوستم از هر دو، سه پرتاب یکی را گل می‌کرد و من اوایل همه را گل کردم بعد دیگر هیچ‌کدام گل نشد تا آخر بازی که حسابی عقب افتاده بودم. بالاخره هم به زحمت به او نزدیک شدم. درست یادم نیست با یک گل بیشتر یا من بردم یا او، خیلی هم مهم نیست. در حین بازی فکرم درگیر سئوالی بود.

پیشرفت مرتب و پیوسته یا نوسانات زیاد و حرکت نامرتب. کدام بهتر است؟

می‌دانم، واضح و مبرهن است که رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود!

ولی نمی‌دانم کدام سیم من قطع است که این موضوع واضح را نمی‌فهمم. دنبال لذتِ “بردن”  نیستم، برایم همین عقب، جلو افتادن‌های بازی لذت دارد. کمی عجیب است!

 پی‌نوشت اول: این جواب هم مدتی بود خیالم را راحت کرده بود ولی راستش مسأله این است که شک برم داشته که شاید کلا بلد نباشم ببرم!

 پی‌نوشت دوم: کسی این‌ها را می‌خواند؟ پس این چهل، پنجاه نفری که ظاهرا سری به اینجا می‌زنند چرا رد پایی برایم نمی‌گذارند، هوسش را دارم. 

پی‌نوشت سوم: در مورد شهرمان و انتخاب رشته‌ام در پست بعدی می‌نویسم.

درتنهایی‌ام

جمله روز: ” گفت نمی‌خواستم با ناراستی شادت کنم. فوق‌العاده نیست؟” نگاهش کردم نمی‌دانست که با راستی شادم کرده.

پند روز:”برای اتمام کاری باید شروعش کرد!”

عاشق شده‌ام

آدم مگه چند بار عاشق می‌شه؟

بابا بسه دیگه خسته شدم. هر روز یه بازی جدید!

ولی نمی‌شود از خیرش گذشت، درگیرش شده‌ام. اون‌هم بعد از سی سال.

به قول دوستم ذوق زده نشوید!

این‌بار عاشق خودم شده‌ام. خیلی عجیب است. این‌بار بیش از همیشه عاشقم.

حق ندارم؟

باید همه چادر سر کنند – قسمت دوم

من یکبار نگاهم را در مورد اتفاقات این‌روزها نوشتم. گنگ و کوتاه بود. می‌خواهم کمی توضیح بدهم.

اول

به نظر من در بین گروه‌های مختلف مردم در جامعه ایران، حساس‌ترین گروه که هم تاثیرگذارند و هم فعال زنان جوانند. کمی دقت نشان می‌دهد که بزودی این قشر بر همه‌چیز جامعه تاثیر می‌گذارند. آن‌ها هم تحصیل کرده‌اند و هم فعال. اینان هم بدلیل حضور مستقیم در جامعه و هم به‌دلیل تاثیر بر همسران و فرزندان خود نقش اصلی دهه آینده جامعه ایران را بازی می‌کنند. کدام یک از ما نیستیم که نفهمیم روابط همسران امروز ایران کاملا متقابل و دوطرفه است و درد یکی به دیگری هم منتقل می‌شود.

دوم

در تمامی جوامع، خصوصا دینی، همیشه گروه‌هایی وجود دارند که بسیار شریعت‌مدارند و البته شریعتی که حاصل سال‌ها احتیاط به همراه عدم پذیرش امروزی شدن است. پیشرفت یک جامعه نه در حذف این گروه است که در میزان فهم افکارعمومی از خطر آن‌ها است. هر چه عموم مردم بدانند که قدرت گرفتن این تفکر چه عواقبی دارد آن جامعه در وضع متعادل ماندگارتر است.

سوم 

حجاب آن‌هم به شیوه مورد نظر حضرات! جزء عینی‌ترین موارد به روزنشدن و عقب‌ماندگی گروه شریعت محور است. حجاب بسیار بیش‌تر و سریع‌تر از حق طلاق، حضانت کودک و … مخالفت عمومی برمی‌انگیزد. مخالفان حجاب، زنان جوان، همسران، مادران و پدران آنانند. پس گرفتن آن‌هم شکست کامل گروه شریعت محور است. اگر تا دیروز این موضوع واضح نبود امروز آیت‌الله های قم و تهران به میدان آمده‌اند و من فکر می‌کنم این همان موضوع اصلی است که بالاخره جامعه ما را بیدار می‌کند و گروه امروزی‌تری را به حکومت می‌رساند. باور کنید کم و بیش تمام جوامع این زجر را کشیده‌اند و این بها را پرداخته‌اند. فقط مساله این است که چرا امروز و در قرن جاری.آیا کمی دیر نشده؟

حالا دلیل اینکه من از این طرح استقبال کردم کمی واضح‌تر نشد؟

من این طرح را یک بازی دو سر باخت برای مدعیانش می‌دانم. گرچه بازهم می‌گویم تلخ است.

کاف‌عین زیبا و کامل در دوقسمت(اول و دوم)  حجاب را شسته است!

فیلم برخورد نیروی انتظامی هم ار اینجا دانلود کنید.

پی‌نوشت اول: کسی کتاب زنان‌پرده‌نشین و نخبگان جوشن‌پوش خانم فاطمه مرنیسی را ندارد؟ دوباره خواندن آن این روزها بیشتر می‌چسبد.

پی‌نوشت دوم: این روزها یادآوری دوباره جنبش زنان و امضا جمع کردن برای بیانیه معنی بیشتری پیدا کرده. فراموشمان نشود!

خفته‌اند این مهربان همسایگانم

خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌‌ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌هایم تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می‌کنم فریاد ، ای فریاد
خانه‌ام آتش گرفتست
آتشی بی‌رحم
همچنان می‌سوزد این آتش
نقش‌هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه‌هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان‌ها
روز‌های سخت بیماری
از فراز بام‌هاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده‌های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می‌دوم گریان
از این بی‌داد می‌کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می‌سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وآنچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می‌کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که می‌داند
که بود من شود نابود
خفته‌اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می‌کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد
سوزدم این آتش بی‌داد گر بنیاد
می‌کنم فریاد ، ای فریاد ، فریاد

مهدی اخوان ثالث

 پی‌نوشت: با صدای شجریان گوش کنید چیز دیگری است!

باید همه چادر سر کنند؟

حرفی در گلویم مانده بود و تلخی فضای ایران هم نمی‌گذاشت بیرونش بریزم. دیدم دوستم بی‌دعوت یک بازی جدید را شروع کرده، بهانه‌اش کردم و حرفم را بیرون می‌ریزم. هرچه ‌بادا باد!

به نظر من مشکل جمهوری اسلامی بی عرضگی‌اش در اجرای قوانین ‌است! من با اجرا شدن شدید قانون حجاب موافقم. نه اینکه اگر دختر بودم و در ایران، به آن تمکین می‌کردم. ولی قانون اجرا نشده تماما بی‌عرضه‌گی و عدم قدرت برخورد با متخلف است. باید این قانون اعمال شود به سخت‌ترین شکل ممکن تا اثرش برای همیشه در ذهن مدعی، قانون‌گذار و مجری آن بماند. فکر می‌کنید چرا هنوز این همه مدعی قوانین فرازمینی در مملکت داریم و این همه هواخواه و هوادار آن. به نظر من چون همیشه این ادعا که ملاحظات باعث عدم اجرای قوانین شده، کاملا درست بوده. می‌دانم که این ادعا  برای همیشه هم خواهد بود ولی اگر یک‌بار با قدرت این قوانین اجرا شود در خاطره عمومی خواهد ماند بیش از پیش!

آن‌فدر حرفم تلخ است و نتیجه‌اش ناگوار که نمی‌توانم ادامه‌اش بدهم.

بگذریم

همه ما برای رشدمان ناخوداگاه پا بر دوش دیگران گذارده‌ایم و پا بر دوشمان گذارده‌اند. چه سخت است مردمی را ببینی که ناچار است فشار پای حکومتش را تحمل کند. به امید کمی به‌تر شدنش. کمی به این عکس نگاه کنید. دردتان می‌آید، حتی اگر مدعی باشید!

بگذریم

هوا گرم است. همشهریان جدیدم هر روز سبک‌تر می‌کنند و من از خودم خجالت می‌کشم که چرا قبلا فکر می‌کردم تحملش برایم مشکل است. بیمار بودم. شکی اگر بود دیگر نیست. همه چیز را باید دور ریخت. نگاهی بلندتر و گامی دیگر. راستی کسی شمرده است من چند گام برداشته‌ام؟

پی‌نوشت اول: این را برای کمی‌فکر بخوانید و این را برای کمی خنده! (اعتراض وارد نیست، این متن بی‌پرده و کوتاه حقیقت را می‌گوید اگرچه کمی بی‌ادبانه)

پی‌نوشت دوم: بابا اگه منظورم روشن نیست، قسمت دوم نوشته‌ام اینجاست!!

اعتراف و درخواست

اول

وبلاگ‌نویسی عوارضی دارد یکی از آن‌ها رو‌شدن سواد نویسنده است. اگر می‌شد گاهی نوشته‌ای را با زور تصحیحات مکرر دیگران خواندنی و چاپ کرد، سرعت و شخصی‌بودن وبلاگ جایی برای تصحیح دیگران پیش از انتشار نمی‌گذارد. نگاهی به پست قبلی من کنید. دوستم حدود هفده غلط از این چند خط گرفت! کمی با خودم کلنجار رفتم شانزده‌تای آن‌ها را قبول کردم و طبق معمول پشت آن یک‌دانه سنگر گرفتم که اشتباه می‌کنی. کمی بعد پذیرفتم آن تصحیح هم متن را خواندنی‌تر می‌کند.

دوم

وبلاگ‌نویسی الزاماتی  دارد و یکی از آن‌ها بهتر کردن روز به‌روز ادبیات متن است. من برای این موضوع کنی جستجو کردم به یک  سری قواعد ساده ولی کارآمد برخورد کردم که هم در مورد فارسی‌نویسی است و هم در مورد حل برخی از مشکلات رسم‌الخط فارسی در اینترنت. آدرسش این است: قواعد حلقه ملکوت

سوم

اگر وقتی و حالی بود در بهتر شدن نوشته‌ها کمکم کنید، لطفا!

پی‌نوشت یکم : من مثلا چند سالی کمی این کار را برای دیگران می‌کردم ولی بیشتر محتوایی!

پی‌نوشت دوم: مشکلات متن قبلی را رفع نکردم که عبرت دیگران باشد.

پی‌نوشت سوم: حالا واقعا سخت می‌شد منظور من‌را خصوصا در ”درتنهایی‌ام”  مطلب پیشین فهمید؟

لطفا دنیا چند روزی بایستد

اوضاع خراب است. سرعت کلاس زیاد و من هم کند! بابا یک نفر به من یاد بدهد چگونه باید لغت حفظ کرد و اصولا چگونه باید حفظ کرد! من یادم نمی‌آید آخرین بار کی  چیزی را در حجم زیاد حفظ کرده‌ام.

این اینترنت هم دردسری است. دل به دلش بدهی دو سه ساعتی می‌گذرد. تصمیم گرفته‌ام و بلند می‌گویم که در رودربایستی خودم بمانم، فردا حداکثر یک ساعت در خانه به اینترنت سر بزنم. خواهش می‌کنم تا اعلام وضعیت عادی دنیا چند روزی  از حرکت بایستد تا خبر کمتری تولید شود و من کمتر درگیرش شوم! و البته دوستان عزیز هم کمتر بنویسید چه خبر است که هربار چکتان می‌کنم چند نفری پست جدیدی گذاشته‌اید.

 انتخاب رشته

امروز به مرکز جهت‌دهی تحصیلی رفتم البته به همراه دو مترجم! رشته‌هایی نشانم دادند که جزئی‌تر بعدا می‌نویسم ولی در آخر مشاور محترم و دو مترجمم به طور مشترک به این نتیجه رسیدند که بچه پررو برو روتو کم کن همون برق بخون دیگه حال نداریم.

 و من نمی‌خواهم نمی‌خواهم مهندس برق شوم نمی‌خواهم به که بگویم…

 درتنهایی‌ام

پند روز: “دوستم گفت چرا نگاه نه خیلی دوستانه یکی را به دیگری منتقل کردی؟”  

هیچ نگفتم راست می‌گفت. گرچه تلخ بود.

جمله‌روز: “دلم نیامد از چیزی که دوست دارد محرومش کنم! گرچه دردسر درست می‌شود.”

هیچ نگفتم درست می‌گفت. باید یادش بگیرم!

آرزو بازی

دوستم مرا هم دعوت کرد و من به بهانه‌اش اینجا را راه‌انداختم!

آرزو هم مثل همه‌چیز این دنیا سیال است. تغییر می‌کند و تغییر می‌دهد. هر چه به او نزدیک می‌شوی دوباره از او (آرزو) دور می‌شوی. اگر حتی فلسفی نگاه نکنیم باز همین‌گونه است. مثلا من آرزو داشتم آرام و بی‌دغدغه به خواندن برسم و اکنون که کمی نزدیک شده‌ام تازه دغدغه‌ها و آرزوها فرا می‌رسد. حال غریبی است که همیشه راضی نباشی و همیشه هم در نظرت حق با تو باشد و البته همیشه به همین دلیل خودت را سرزنش کنی. تصمیم دارم کمی از این حال درآیم!

از مقدمه که بگذریم من چند آرزوی ساده دارم

آرزوهای عمومی‌

آرزو دارم دنیا سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر به سمت خیر پیش رود و ایران هم یا حداقل هزینه‌های آن کمتر به دوش کم‌داراها بیافتد والبته مقصود من بیشتر فرهنگی است تا اقتصادی.

آرزو دارم مدارا و هم‌زیستی عمومی شود و همه جا مثل سواد آموزشش اجباری.

آرزو دارم هرچه ایدئولوژی در عالم است و هرچه ایسم- از ملی‌گرائی تا مذهب- همه نابود شوند.

آرزو دارم همه بخندند و شاد باشند. همه از نزدیکترین به خودم تا کسی که هیچ نمی‌شناسمش.

و البته چون آرزو حدی ندارد این بازی می تواند ادامه هم پیدا کند…

خواسته‌های شخصی‌

می‌خواهم ببینم و بشنوم و بخوانم (با همین ترتیب) همه چیز را و همه کس را، می دانم که نمی‌شود. حداقل لیستی با بیست موضوع همیشه همراهم است که یادم بیاورد که نشدنی است، ولی آرزو است دیگر.

می‌خواهم زود پیر شوم و زود پیرنشوم. می‌خواهم کودکانه تصمیم بگیرم و سرخوش باشم بی‌هیچ دغدغه‌ای و پیرانه بفهمم که چه تصمیم بدی گرفته‌ام و پیرانه تحمل کنم و دم نزنم. (این شاید بشود خودآزاری مزمن!)

می‌خواهم راهم را، راه دوست داشتنی‌ام را بیابم. هیچ دوست ندارم از چیزی روزی بگذرانم که در راه من‌ نیست. می‌خواهم همیشه آن‌قدر صبرم و توانم باشد که فقط کار دلخواهم را بکنم. باز دیده‌ام و می‌دانم که نمی‌شود!

می‌خواهم در جمع باشم در جمع دوستان ولی تنها. با همه دوست و حتی عاشق هم ولی تنهایی. چیزی که در این سال‌ها کم داشته‌ام.

آرزوهایی در چند قدمی ( لطفا هر که مسئول این بازی است این‌ها را زودتر برآورده کند.)

از پس این زبان عاشقانه (فرانسه عزیز) و چند زبان دیگر هر چه زودتر برآیم.

زودتر درس دانشگاهم آغاز شود و دلم بندش شود!

و کمی سالم‌تر شوم. (این دیگر کاملا مادی است. حوصله‌ام از کم تحرکی سررفته و ورزش و سبکی می‌خواهم.)

بتوانم آزادانه برای بودن یا نبودن در اینجا تصمیم بگیرم و هیچ اجباری برای هیچ انتخابی نباشد. البته اگر دختر بودم می نوشتم از آرزو گذشته و من خواهم ماند.

دوستانی در اینجا یافته‌ام دوست‌داشتنی. دوست‌دانی در ایران داشته‌ام به یادماندنی. دوست دارم دوستان قدیم و جدیدم را با هم اینجا ببینم.

خوشی همه و خصوصا دوستم را ببینم و او هم به همه آرزوهایش برسدحتی با اینکه با چندتائی از آن‌ها همراه نیستم چه کنم دوستش دارم دیگر!

و آخر اینکه بالاخره از خودم راضی شوم.

من هم دوستان جدیدم را به این بازی دعوت می‌کنم. رهی(رهیانه) و بانو، ساینا(گل‌گشت) و امید(یادداشت‌های یک نویسنده). 

آشنایی

چه فرقی می‌کند اسم من وحید است یا نه؟ فرانسه ‌ام و درس می‌خوانم. می‌خواهم اینجا بلند بلند فکر کنم، پس منتظر هم‌فکریتان هستم. دوست دارم اینجا برای همه غریبه‌ای آشنا باشم.

آغاز

بارها و بارها تصمیم گرفتم وبلاگ نویسی را آغاز کنم ولی هر بار آن را به زمانی دیگر موکول کردم. امروز آن وقت فرارسیده و شاید این راهی برای یافتن راه آینده‌ام باشد.