سخته و دردناکه که آدم شرایطش رو باور کنه. ذهنت تمام قدرتش رو که کم هم نیست! به کار میبره که یک تصویر دیگهای بهت نشون بده و راه فرار داشته باشی از پذیرش واقعیت ولی نهایتا حقیقت خودش رو با تمام وجود بهت تحمیل میکنه حتی اگر خودت آخرین نفری باشی که اون رو ببینی.
فکرش رو هم نمیکردم که روزی برسه که تو شرایط فعلی باشم. معمولا آدمها دو سه سال که از مهاجرتشون میگذره وضعیت پایداری پیدا میکنند ولی وقتی یک جورهایی مهمترین دلیل مهاجرتت درس خوندن نبوده و اصولا خودت نبودی و در طی این سالها دو بار کشور اقامتت رو عوض کرده باشی و مجبور بوده باشی زبان جدید یاد بگیری و نهایتا هم شرایط کاملا متفاوتی برات پیش اومده باشه ممکنه این دوره انتقالی چهار پنچ سالی طول بکشه.
چه مرگمه؟ دارم وارد یک دوره سخت میشم که همه – چه اونها که گذروندهاند، چه اونها که در حال گذروندنش هستند و اکثریت اطرافیان و دوستان و آشناها – نهیام میکنند از انجامش. قراره سه تا چهار سال دکترا بخونم تو سن و سال سی و چند سالگی. به احتمال زیاد مجبورم آخر هفتهها کار کنم برای گذران روزمره – شرمم نمیاد بگم که منظورم کار تو رستوران و فروشگاه است- و خلاصه سه چهار سال سخت پیش رو دارم که در نهایت هم اصلا معلوم نیست بعدش چه وضعی خواهم داشت.
مگه خَرم؟ نه راستش. میفهمم که قراره چقدر سختتر از الان – که آلردی خیلی سخته- باشه ولی این راه مفیدترین راهیه که پیش رو دارم و توش استقلال نسبیام هم حفظ میشه. البته موضوع کار و گروهی که عضوش هستم رو هم دوست دارم.
بد شاکیام؟ نه، اصلا از وضعم ناراضی نیستم و حتی خوشحالم. وقتی فکر میکنم به وضع (کاری) گذشتهام – که میتونست تا آخر عمر ادامه داشته باشه – و یا وضع بعضی از دوستام تو ایران و جاهای دیگه، میبینم که وضع بهتری دارم. البته خوب افسوس اشتباهها و گاهی تداوم بیدلیل اشتباهها، دائم همراهم است ولی مانعم نیست. با تمام وجود میدونم که کسی در عالم نیست که بیش از من در وضع موجودم مؤثر بوده باشه – بد و خوب. گیرم که این راهی که توش هستم انتخاب طبیعی من نبوده باشه و یا گیرم بهم ،دور روز بعد از حرفهای اون رئیسجمهور نامحبوب، خبر بدن که شرکت مربوطه – که قرار بوده بخشی از بورس تو رو بده- امروز تصمیم گرفته به ایرانیها بورس تحقیقاتی نده!
چرا زندهام؟ پیدا کردن دلیل زنده بودن گاهی خیلی راحته. دوستان و فامیل خوب نزدیک و دور. تجربههای جدید. چیزهای جدید برای آموختن و افسوسهای گذشته رو جبران کردن و خلاصه زندگی کردن اینبار در یک مسیر جدید. دائم فکر میکنم که بهم دوباره عمر دادن که ده دوازده سال گذشته رو دوباره زندگی کنم پس باید زندگی کنم. دارم کمی موسیقی یاد میگیرم. مسافرت ارزون زیاد میرم و شبها تو خونه دوستهای اینترنتی که از سایتها پیدا میکنم میخوابم. یک دوربین ارزون خریدم و از عکاسی لذت میبرم. کم کم میتونم کتاب انگلیسی بخونم و مثل بچههای دبستانی مزه خوندن رو تجربه کنم. فیلم به زبان اصلی میبینم و از اینکه کم کم دارم جزئیات رو میفهمم لذت میبرم. کتاب جاز برای ابلهها! تو دست و بالمه. سعی میکنم نمایشگاههای مجانی رو از دست ندم و از دوستهای اطرافم بخوام که کمی از تاریخ هنر برام بگن. فکرش رو هم نمیکردم که روزی با یک آدم نسبتا با سواد حوزه دین به زبان انگلیسی بحث کنم در مورد مذهبها و خدا و باقی قضایا. ریاضیات میخونم و میخونم. گفتم که دلیل برای زندهماندن و زندگی کردن زیاده
چرا مینوسیم؟ اینها رو نوشتم که اولا به دوستام که ازم خبر ندارن خبر داده باشم و ثانیا یک کم نگاه آدمها رو واقعبینانه کردهباشم. میلهایی برام میاد از دوستان و آشنایان و گاهی ناآشناها که تصورشون از وضعم خیلی خیلی دور از واقعیته.
خلاصهاش؟ هستم. با شرایط کاملا جدید و سخت. ولی سعی میکنم شاد باشم.
پینوشت ١- فکر میکنم که کم کم دارم به شرایطی میرسم که دوباره اینجا مرتبتر بنویسم.
پینوشت ٢- دوستان عزیزی که موقع ترک ایران به عنوان هدیه بهم فلوت دادن، شانس آوردن که اینجا نیستن و جواب همسایههام رو نباید بدن 
پینوشت ٣- تو این دوران خصوصا نه ماه اخیر خیلیها رو آزردم. خصوصا دو، سه نفر خاص رو. روم نمیشه حضوری عذرخواهی کنم و اینها. لطفا ببخشید!
پینوشت آخر – دو سه تا مرحله خیلی حساس دیگه تا شروع رسمی دکترا مونده که سختترینش تبدیل ویزا است. امیدوارم کلا همهچی نابود نشه!
دستهبندی شده در: خودم, روزمرگی
دیدگاههای تازه